بربادرفته

شخم زدن گذشته....گاهی نه ...همیشه درد دارد.

+نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت٤:٠٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

همیشه کم میارمت... .

+نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت٩:٠۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

-می دونی حالم خوب نبود.

 

=اهوم می دونم.

-همیشه هر کی بهم نیاز داشت بودم.حالا که من نیاز دارم هیچکی پشتم نیست.

=خوب...این مشکل تواِ نه بقیه.چرا فکر می کنی کسی باید پشتت باشه.چرا باید به کسی نیاز داشته باشی.به دیگران چه ربطی داره مشکل تو. ما ههمون تنهاییم...تنهای تنها...اینو گاهی یادت میره.

حالا بباید فکر کنیم.راههای زیادی هست برای پولدار شدن.حتما یکیش

هم راه ماست.من می دونم ما موفق می شیم بدون اینکه کسی پشتمون باشه.فراموش کن دیگران رو.

- نمی دونم شاید.

=شایدی در کار نیست حتما.اول به خودت ایمان داشته باش.

+نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت۸:٥٥ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

فکر برگشتن به جایی که که برای داشتن یه موقعیت شغلی آدما همه چیو حتی رفاقت و انسانیت رو زیر پا میدارن روانیم کرده...جایی که مدیر کل ازپشت کوه اومدش با گرفتن یه بورس دولتی فکر می کنه دیگه می تونه به همه توهین کنه... باید همه چیو تحمل کنی  سرتو بندازی پایین خیلی چیزا رو قورت بدی پایین تا بتونی موقعیت شغلیتو داشته باشی.جایی که هنوز وارد زندگی مشترک نشدی حساب و کتاب و دغدغه های مالی و اقتصادیش دیونت می کنه..حساب کنی اینقدر پول باید داشته باشیم تا یه خونه کوچیک کرایه کنیم...اینقدر برای وسایل خونه...اینقدر برای خرج مهمونی عروسی...عکاس آرایشگر....کوفت...زهر مار....جهیزه...آخرشم از خیلی قسمتها صرف نظر کنی .

فکر اینکه با این سن و سال بدون ساپورت خونوادت نمی تونی هیچ غلطی بکنی.اونا هیچی نگن خود آدم خحالت می کشه هی دستش دراز باشه پو ل بخواد.

اعصابم خرابه خراب ،از همه بدتر حالم بهم میخوره از اون محیط کار آلوده و نکبت.

به نظرت عشق چقدر قدرت داره؟قویتره از اینهمه مشکلاتی که پیش رو داریم؟

حالا هی بیاید بنویسید جهان سوم جاییست...جهان سوم فیلان...جهان سوم بیسار.

چرا ما دوتا جون تحصیلکرده با اینهمه انرژی و توانایی باید اینهمه دغدغه آینده رو داشته باشیم. زندگی کنیم بدون هیچ امنیت اقتصادی و شغلی؟  نتونیم هیچ برنامه ریزی یی برای آیندمون داشته باشیم؟

خدایا ما کجا زندگی می کنیم؟ 

  
ما نه تن پروریم نه خنگ...

مشکل از کجاست؟

دیگه بیشتر از روزی ١٠ -١٢ ساعت میشه کار کرد و به جا یی رسید؟

یا باید دزدو رشوه بگیر باشی یا کاسه لیس و زیر آب زن یا بابای میلیاردر داشته باشی تا بتونی ... .

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت٦:٠٠ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

               تصمیم بزرگی است این که می خواهیم در سرنوشت هم شریک شویم،ما

شویم با هم و همراه،یکی شدن دو نیمه سرگردان،ساختن،بودن در بهترین و بد ترین

شرایط. دلواپسی ها و نگرانی های خودش را دارد.باور کن مسوولیت بزرگیست.اما زیباست.

+نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت٦:٢٥ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

وقتی یک بار توی زندگیت تصمیم می گیری که برای خودت زندگی کنی و بری دنبال آرزوهات و هدفات ...نه برای خانوادت...نه خواهرت نه دوست پسرت...متهم میشی به خود خواهی.31 سال مطابق میل دیگران زندگی کردم طبق خواسته اونا...مبادا این ناراحت بشه...مبادا اون اذیت بشه...حالا اما .... .

لیلا...اگه منو دوست داری...باید تصمیم بگیری ...باید باز هم مطابق میل دیگران رفتار کنی..وگرنه تو خود خواهی...وگر نه همه چیو گذاشتی زیرپا.... .وگرنه نفرین میشی...وگرنه آدم بده میشی...اینهمه مدت همه یادشون رفته بود لیلایی هم هست...وقتی بودم سالهای سال خوب بودم....وظیفشه باید باشه...هیچ کی یادش نبود من هم هستم...من هم منتظر یه حرف تازم...حالا............. .چرا اینقدر دیر؟؟؟؟!!!!من دیر نکردم...شما دیر کردید حالا باز هم از من توقع هست که مثل همیشه از همه چی بگذرم...انگار من هیچ حقی توی این زندگی ندارم...اگه بخوام از حقم از بودنم دفاع کنم...متهم میشم....اونقدر تکرار میشه جوری که از خودم بدم بیاد...باورم بشه من بدم...چون یه بار خودمو ترجیح دادم به دیگران...به بار برای دل خودم می خوام زندگی کنم.من دارم له میشم.دارم میترکم.من باید تاوان دیر کردن دیگران رو پس بدم.

یکی بگه چرا؟؟؟!

+نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت٤:٠٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

اوضام اصلا رو براه نیست.

ترس ار آینده...چند راهی...نتونستن تصمیم گیری...غربت....همه اینا یه طرف ،دلم یه طرف.

بد جوری گه گیجه گرفتم.می ترسم آخرش یه تصمیم اشتباه بگیرم.

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت۳:٥٩ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

همیشه نوشدارو بعد مرگ سهراب...

این است تمام سرنوشت من.

+نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت٥:۱٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

هر کسی از ظن خود شد یار من

از دورن من نجست اسرار من

+نوشته شده در شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ساعت۸:٢٦ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

شاید توضیح آن ممکن نباشد. در زندگی تو چیزهای معیّنی برایت اهمیّت دارند؛ چرا که مهم اند. اعمال تو بی شک برایت اهمیّت دارند، امّا برای من دیگر هیچ چیز مهم نیست، نه اعمال خودم، نه اعمال هیچ یک از مردم دور و برم. با این حال، به زندگی ام ادامه می دهم؛ چرا که از خود اراده دارم؛ چرا که در سراسر عمر اراده ام را جلا داده ام تا آنجا که اکنون ناب و سالم است و دیگر پروای این ندارم که هیچ چیز مهم نیست. اراده ی من جنون زندگی ام را جبران می کند./دون خوآن

+نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ساعت٤:٢۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()