بربادرفته


امشب  آرومم.

امشب خوشحالم.

***********۸
 
سعی می کنم روزهای آخر سال رو با خاطرات خوب و در آرامش به پایان برسونم.  
 
***********۸
اولین عیدیمو از عزیزی گرفتم.

***********۸


-امروز ترس را مساله جداگانه می پندارم که به توجه من نیاز دارد.اجازه نمی دهم تا افکار و احساسات ناشی از ترس برانگیزاننده من باشد.در عوض سعی می کنم رفتارهایم مبنی بر آرامش و اعتماد باشد.

***********۸


               صبر می کنم و منتظر چیزهای خوب می مانم.

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦ساعت۱۱:٥٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

پروردگارا
به من قدرت ده تا نیروی بخشایشگری را بار دیگر درونم جاری گردانم.
تا تحمل پذیرش خطاهای زندگانیم را داشته باشم.
قدرتی تا از بالا بر دیگران ننگرم مبادا دلی را بشکنم.چه خوب میدانم دلی که اینگونه شکست دیگر مرهم ندارد.
پروردگارا می خواهم زندگی کنم.کاسه زندگیم در جایی از دستم افتاد...کاسه شکست ...آب رفت.گویند آب رفته بر نمی گردد.گویندو من هم می دانم بر نمی گردد. بعضی چیزا هست که هیچ وقت درست نمیشود. با هیچ چیز.
پروردگارا تو با توبه می بخشی.ما چقدر حقیریم که نمی توانیم از خطاهای هم بگذریم.خطایی که می دانیم بخاطرش شرمنده ایم.اما باز نمی گذریم از خطا و تحقیر می کنیم پشت سر هم بروی هم می آوریم.بعضی با کلام بعضی با رفتار.
خداوندگارا بزرگی مخصوص توست که ما آنقدرکوچک و حقیریم که نمی گذریم .
پروردگاراو تو می دانی اشکهایی که با هر بهانه ای جاری میشود ریشه در چه دارد.که همانا تو پنهان کننده خطاهایی.
خداوندگارا می خواهم باز زلال باشم .... صاف... سبکبال...کمی هم بزگوار که ما از توییم و به تو باز می گردیم به تویی که بخشایشگری و بزرگوار.من امشب گذشتم از تمام حقم در مقابل کسانی که گاهی  دانسته و نادانسته بر من بدی یی روا داشتند. باشد که شاید روزی کسی جایی ازمن در گذرد.نه !...  این معامله نیست تنهاامیدواری کوچکیست.

+نوشته شده در جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت۱٠:٥٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

      زین دوهزاران من ومای ای عجبامن چه منم

گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

      چون که من از من بشدم در ره من شیشه منه

چون بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم

+نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت۱۱:٠٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

امروز ساعت ۵ قرار دارم سینما عصر جدیدبعد چند ماه آشنایی اولین دیدار. از مدتها قبل دنبال بهانه بودم برای رفتنم.

 فهمیدم نزدیک  عیده .مامان پنجشنبه می خوام برم خرید سال نو.
خودم رو میرسونم ترمینال بلیط میگیرم و سوار اتوبوس میشم... .


امروزساعت ۵ نمی خوام توی این شهر بمونم. اولین باری هست که امروز می خوام وقتی ضربه های ساعت ۵ خورد توی این شهر نباشم.

باید برم. دور تر و دور تر.باید برم توجاده. برم و برم هر چه دور تر بهتر.


ساعت ۵ عصر سینما عصر جدید.دختر کی با پالتوی سورمه ای کفش کالج شال سورمه ای شلوار جین .عینک فریم فلزی سورمه ای و یک کوله پشتی. که موهایش را زیر روسری بافته است .زلال صاف.بکر.


ساعت ۵ عصر ....با ابروهای نازک موهای مش شده .مانتوی مشکی.کفش پاشنه دار...بدون عینک.سرشار از کینه و شک وخط خطی.


امروز  بوی گل بوی عطر داغی حس یک عشق. تجربه حس جدید.

امروز بوی نکبت و دروغ و خیانت و تباهی وتهوع.بوی لجن.حس حماقت.
 
ساعت ۵ بار ضربه می خورد و من با استرس منتظرم.


ساعت ۵ بار ضربه میخورد و من با سرعت بیشتر می رم که از این شهر دور تر شوم.


پنج شنبه ۱۶ اسفند تمام شد و با خندهای شاد. بی خبراز آینده: امروز را خاطره کردیم.


جمعه۱۶ اسفند سینما عصر جدید لابی هتل تهران. تنها آمده ام به این شهر  .۱۰ کیلو وزن کم کرده ام .در هراسم کم کم دنیا و سیاهیایش دستش را برایم رو کرده.اولین شوک و ضربه به من وارد شده. بهت دارم. هنوز نتوانسته ام باور کنم و کنار بیایم.


شنبه ۱۶ اسفند سینما عصر جدید هتل تهران باز هم تنها مقدمات را برای ورودو کار و زندگیم به این شهر را فراهم می کنم.بوی خیانت را حس می کنم ولی باور ندارم.روابط کمرنگ و در حد احوالپرسی.ولی احساس همچنان پابر جا.


یکشنبه ۱۶ اسفند سینما عصر جدیدلابی هتل تهران .تنها. یکسالی هست که زندگی مستقلم را در این شهر شروع کرده ام.حسهای متضاد روابط کمرنگ ولی همچنان وفاداری احمقانه.

دوشنبه یاسه شنبه ۱۶ اسفند سینما عصر جدید لابی هتل تهران. همچنان تنهایم در این شهر.یکسالی هست مزاحمهای یک زن شیطان انسان نما آزارم می دهد. می دانستم کیست ولی نمی خواستم بارو کنم.چند روز پیش بلاخره وارد زندگیم شد. و من هم مثل همیشه گول نیرنگ شیاطین را خوردم.آمد آن خنجر بیداد فرود.واقییتها باز هم عریان تر شد دردناک تر از همیشه. من بغض می کنم. داد میزنم. با خود حرف میزنم. تیک گرفته ام . فحش می دهم.معنی کینه را درک می کنم.عجب سگ جانی هستم.

چهار شنبه ۱۶ اسفند سینما عصر جدید لابی هتل تهران.خاطرات مرا نا خواسته از این مکانها عبور می دهد.چند وقت پیش مرور شدن قسمتی از زندگیم از زبان کس دیگر به من جنون وارد کرد و خود زنی کردم.کسی در زنگیم هست که ادعا می کند دوستم دارد.من هم به او خوکرده ام. حس می کنم دوستش دارم.اما در عشق شک دارم. او هم عشق را دوست ندارد. شاید هم به او عادت کرده ام. من خیلی تنها هستم.او از آدمها گریزان است.می خواهد همه ؛من؛ را از من بگیرد . مهربان است ولی اسیر میخواهد بی حتی عشقی.من وفادارم ومن له می شوم.

پنج شنبه ۱۶ اسفند.جاده شهر کودکیهایم.بسوی آغوش مادر. دلم میخواهد در آغوشش سیر اشک بریزم مثل بچگیهایم.پناه ببرم به او و بویش کنم و به او بگویم دخترکش خیلی تنهاست.

مادر به من از بدیهای دنیا نگفته بودی. مادر نگفتی دنیا اینقدر سیاست.نگفته بودی از نیرنگهای شیاطینش.همیشه برامون رنگی رنگی و پر خوبی می کشیدیش.تو می گفتی باید خوب بود . باید زلال بود.من فکر می کردم همه خوبن.

مادر ۶ سال است که دنیا آن روی سیاهش را هر روز گونه ای برایم رو می کند.

مادر راست می گفتی هیچ چیز صفا و عشق و صمیمیت نمیشود.من برایم قدرتم موقعیتم و استقلال مالیم ملاک بود همیشه و تو نصیحتم می کردی.که هیچکدوم مثل محبت و عشق و صداقت آرامش رو نمیاره.

بهترین شغل هم باشه. خونه و ماشین هم از خودت داشته باشی.

باز یه چیزی کم داری تا آروم باشی.

حالا من کم دارم.مادر من به تو پدر حسودیم می شود.

من کودکیم را میخواهم وقتی تو صبح برایمان شعر پاشو پاشو کوچولو رو می خواندی وپرده رو کنار می کشیدی تا نور بیاد. و من با یک لباس آستین پفی دامن چین دار یا ژیپون دار با جوراب توری و کفش تق تقی شاد می شدم. ومی دویدم تا صدای پاشنه هایم گوش عالم را کر کند می چرخیدم تا دامنم باز شود.و توموهایم راحصیری میبافتی.

 

هفتمین ۱۶ اسفند هم از صفحه تقویم افتاد.

و من در فکر آرامشی نسبی با کسی که ادعا می کند دوستم دارد.ولی عاشقم نیست. و من هنوز فرق دوست داشتن را با عشق بعد از اینهمه افاضاتم نمی دانم.

شک می کنم در باور دوستت دارمها.شاید می ترسم چون ... .

سعی می کنم باور کنم که دوستم داردو  چون راه دیگری ندارم  ومی خواهم زندگی کنم.

آه مادر آهی بکش برای دخترت شاید عرش خدا بلرزد.

من که برای کسی بد نخواستم به کسی بد نکردم. چراپس همیشه عروسک بازی بودم؟؟؟!!!

پدر شاید تو با کسی چنین کردی و دم نمی زنی که امروز اینگونه دل دخترت را تکه پاره کرده اند و هر کسی قسمتی از آن را به تاراج می برد.

باید فردا فکر کنم راهی بیابم تا شاید باز عاشق شوم. که من بی عشق می میرم.

و نقشه ای برای کینه کشی کسانی که من عروسک بازیشان بودم.

دوروز تعطیل است و من میتوان بخوبی فکر کنم.

 

 

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦ساعت٩:٢٤ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

دعوت شدم به بازی.

تا جایی که یادم میاد بازیکن خوبی نبودم. بلکه بازیچه خوبی بودم.

 

خیلی آهنگ هست که بسته به فراخور ممکنه آدم دوست داشته باشه.

ولی اینروزها چند آهنگی هست که مخصوص این ایام منه(اسفند ماه) که عصبیم می کنه. حالمو بهم میزنه. یه روز دوستشون داشتم.ولی حالا بهم احساس انزجار می ده.

کوهو می ذارم رو دوشم داریوش.

کوهو می ذارم رو دوشم رخت هر جنگو می پوشم

                                                       موجو از دریا می گیرم شیره ی سنگو می دوشم

میارم ماهو تو خونه می گیرم بادو نشونه

                                                       همه ی خاک زمینو می شمرم دونه به دونه

            

                         اگه چشمات بگن آره هیچکدوم کاری نداره

دنیا رو کولم می گیرم روزی صد دفعه می میرم

                                                      می کنم ستاره ها رو جلوی چشات می گیرم

چشات حرمت زمینه یه قشنگ نازنینه

                                                      تو اگه می خوای نذارم هیچ کسی تورو ببینه

   دل دیوانه ویگن:

   

 با تو رفتم بی تو باز آمدم از سر کوی او دل دیوانه

پنهان کردم در خاکستر غم این همه آرزو دل دیوانه

 

جه بگویم با من ای دل چه ها کردی تو مرا با عشق او آشنا کردی

پس از ین زاری مکن هوس یاری مکن تو ای ناکام دل دیوانه

====

  وقتی دستام خالی باشه قمیشی:

 وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تمام بی پناهیم به تو تکیه داده بودم

هر بلایی که سرم امد همه زجری که کشیدم

همه رو به جون خریدم اما از تو نبریدم

اگه احساسمو کشتی اکه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت به غریبه جون سپردی

بدون این دل من شده جادو به طلسمت

یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت....


===================================

و مثل همیشه زمزمه می کنم عروسک ستار را:

 می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد
از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام
همه جا رو پر کنه
تا قیامت اسم ما
همه جا رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم
تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه ی باد
مثل یک بادبادکی
دل سپردن به عروسک
منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تمو شدم
نه یک دست رفیق دستام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم
با رسیدن به تو افسوس
به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود
لحظه ی شناختن تو
لحظه ی تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک
شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد
روی دریا خونه ساخت

و بازیچه معین را:
به من آنکه بدی آموخت تو بودی، تو بودی، تو بودی

منو آتیش زد و خود سوخت تو بودی، تو بودی، تو بودی

آنکه با تیر به زهر آلوده ی عشق دل و دیده ام رو بهم دوخت تو بودی

آنکه با شعبده بازی به نیرنگ لب فریاد منو دوخت تو بودی

آخر این قصه ی مااز خود ما از ابتدا پیدا بود نیرنگ بود رویا بود

دشمن ما از خود ما هر لحظه بین ما بود از ما بود با ما بود

تو منو به بازی تلخی کشوندی که ندونسته به انتها رسوندی

من به خواب تو, تو جادوی شده ی خوار دشمن ما رو سر سفره نشوندی

انکه دل به قصه ها باخت تو بودی، تو بودی، تو بودی

خونمونو روی آب ساخت تو بودی ،تو بودی ،تو
بودی






iهمین فکر کنم بس باشه. گفتم که بازیکن خوبی نیستم.

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦ساعت۸:٠۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

من همش می گم فر فر تو مثل خرسای قطبی می خوابی.

فر فر می گه خرسای قطبی خواب زمستونی نمیرن.

من می گم می رن.

من من گم ماهیا پلک دارن ولی چون فضولن نمی خوابن تا ببینن هی توی دریاها چی می گذره.

فر فر می گه نه. ماهیا پلک ندارن.

من می گم آرهههههههههههههههههههههه.

هر چی من می گم.

اون می گه نهههههههههههههههههههههههههههه.

من می گم نه دیگه؟!

پس برات دیگه نون خامه ای گنده نیم کیلویی نمی خرم.

می گه باشه باشه.

خرسای قطبی می رن خواب زمستونی.

ماهیای هم پلک دارن.

من می گم. خوب من که گفتم حرف حرف منه.

دیگه روی حرف من حرف نزنیا.

+نوشته شده در جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦ساعت٩:۱٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

خواب دیدم که با سه ضربه چاقو کشتمت.ایندفعه با یه آدم جدید بودی.

گاه هایی که  بعضی چیزها به یادم میاد. تموم وجودم رو نفرت وکینه می گیره.

نقشه می کشم که چجوری با دستهای خودم بکشمت.

آخرین دفعه توی نقشه هام به این نتیجه رسیدم که آتیشت بزنم با بنزین بسوزونمت .تو رو با اون معشوقه هرزتو.

نمی دونم چرا خواب دیدم که  با چاقو کشتمت؟

خوب این هم برای خودش علامت سوالیه؟؟؟

....... 

 وقتی کینه میاد سراغ انسان. شجاعت هم میاد. نمی دونم شایدم حماقت. دیگه هیچ چیزی برای انسان مهم نیست. فقط می خواد کینه کشی کنه.می خواد انتقام خیلی چیزها رو بگیره.

و این خیلی خطرناکه. خیلی از قتلها در یک لحظه غفلت و تسلط نداشتن به خود و از حالت عادی خارج شدن رخ داده.

...................................

در آخر تومیمانی و جنگ با خود و پارادوکس. جنجال.خود درگیری. و حسهای متضاد.

+نوشته شده در پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦ساعت۱۱:۱٧ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()