بربادرفته

آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها !
                                      (نیچه)
کم کم داشتم می خوابیدم که یاد این جمله ی بالاافتادم.و گشتن مصداقش تو خودمو وآدمهای دو روبرم.که .... .که هیچی بی خیال. باید شب خوش گفت و غنود.
***

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
 در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود
 (فروغ ف)
***
بیاد سعدی:

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود
من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود
گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود
محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود
او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود
برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود
با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود
بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود
شب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنوم
وین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رود
گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود
صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود
سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می​رود
***

+نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱۱:۳٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

هی بزگیتو شکر.
می گما این بنده ات چقدر رنگ و وارنگ و جور واجورن.یکی نمی دونی بهش بگی انسان یا ابلیس.یکی صد رحمت به پست آشغال و کثافت. یکی معصوم و پاک.یکی اونقدر بد جنس که برای رسیدن به مقصودش حاضره همه چیو زیر پا بذاره و همرو له کنه.یکی مهربون با قلبی بزرگ.
من موندم حیرون بین این آدمکهات. با قدرت تشخیصی که هیچ ازش نمونده.
ما را از شر شیاطین انسان نما دور بدار.


پ ن: بعد حدود ۲۰ ساعت خواب  پیاده روی توی یه هوای بهاری  در کنار دوست عزیزی چه حال آدمو جا میاره.مدتها بود پیاده روی به این توپی نداشتیم.

+نوشته شده در جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:٤٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

با هشیاری ، غصه‌ی هر چیز خوری


چون مست شدی ، هر چه بادا بادا

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

هر روز که می گذردحس می کنم سخت تر میشوم و تحملم برای دیگران دشوارتر.می دانم بهانه گیر شده ام.دنبال چه می گردم پس این بهانه گیریها نمی دانم.شاید دیگر فراموش کرداه ام چگونه.میشودآرام زندگی کرد.آه کمکم کن...شاید تو بتوانی آرامش را به من هدیه دهی .بی دلیل دنبال عوالم کشف نشده می گردم.عوالمی که فقط از مضمون ساخته شده اند.این می شود نوعی مازوخیسم. نه!.. با بهانه گیریهایم بیشتر می شود شبیه سادومازوخیسم.کار دنیا را ببین مدتهاست دیگر به آرامنگرایی عقل می خندم و احمقانه اش می پندارم.نمی دانم چند درصد از آدمها دچار بیماری ذهن می شوند.ولی می دانم هر چه هست زندگیت را فلج می کند ادراکت را می گیرد. و شاید هم اطرافیانت را برنجاند و در نهایت تنها و تنها تر میشوی.
حالا همین حالا حس می کنم نیاز دارم به یک نوشیدنی لایت.کاش باران بیاید .و بویش شامه ام را پر کند.دوست ندارم مثل موش کوری باشم که دستها  و پوزه اش به کهولت و خستگی خاک عادت کرده.دوست ندارم بگویم همه چیز چه خوب باشدچه بد موقتی است .ولی هست.نمی دانم کی به معنی واقعی شاد خواهم بود؟لیکن می دانم خیلی از ما یادمان رفته چگونه میشود شاد زیست.آنقدر گریخته ایم از آن و با غصه انس گرفته ایم که شادی را دیگر نمیشناسیم.حتی اگر بیاید در خانیمان را هم بزند.ردش می کنیم برود .
ای بابا این هم که بازسیاه شد.
ولی ابنم می گذره.

***

منه نفرینیه تلخو, تو بساز دوباره از نو, قصه بغضه بد دوری رو بشنو

تو مثل نورو غزل برای من باش,


واسه لمسه با تو بودن, منو با من آشنا کن, تو خودی ترم, وجودم, منو از خودم رها کن




کمکم کن که تو شب یه لحظه بارون بگیره

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧ساعت۸:٥۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

فکر کنید دارید با دوستتون حرف میزنید. ساکته جواب نمی ده. هر چند دقیقه ای برای خالی نبودن عریضه یه کلماتی می گه. بعد شما شروع می کنید پشت سر هم چرت و پرت بافتن که سکوت حاکم نشه. و صدای تایپ کیبوردو نشنوید.
خوب شما بهتون بر نمی خوره دارید حرف می زنید نه بهتره بگیدمی بینید گل لقد می کنید  برای خودتون.و دوستتون داره می چته. خوب بهترین کار اینه که بیشتر از این خودتونو مچل نکنید و خدا حافظی کنید. آخرش هم بهت می گن حسود.

+نوشته شده در شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٧ساعت٩:۱۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

 

هی... بزرگیتو شکر.ما که هر سازی زدی باهاش خوب رقصیدیم. ایندفعه

ببینیم چجوری می خوای برام ساز بزنی.

 

من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم

تو به یک جرعه دیگر ببری از دستم

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٤ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

 جز جام نشاید که بود محرم رازم

نشمردم.شاید صد باری باشه توی این مدت اخیر نوشتم و دیلیت کردم.
چقدر حرف زدن برام سخت شده.نه فقط اینجا همه جا.
تازگیابرای هیچ کی حرف نمیزنم.شاید توبه کردم.همین جا بمونه  تو سینه فشار بیاره بترکه بهتره.که بیشتر مصیبتهام از این زبان بوده.که لب باز شد و سفره دل زندگیو برای هر کس و ناکس پهن کرد.و نتیجشو دید.

خنجر از پشت میزنه اونی که همراه منه

***

نکته​ها هست بسی محرم اسرار کجاست

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:٤٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

ندو ...تند نرو...بلاخره خسته می شی...

خستیگی قدمها را کوتا ه می کند...

کوتاهتر....

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:۳۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

کاش ما انسانها می فهمیدیم  زهر کلاممان و یا نگاهمان گاه از زهر مار و عقرب هم دردناک تر و خطرناکتر است.وچه اینکه این زهر ممکن است پادزهری نداشته باشد.

+نوشته شده در شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ساعت۸:۱٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی

صنما چرا نیفتم ز چنان میی که دادی

***

شده​ام خراب لیکن قدری وقوف دارم

که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی

***

قدحی به من بدادی که همی​زنم دو دستک

که به یک قدح برستم ز هزار بی​مرادی

+نوشته شده در جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

 

این می گه باور کن خدایی هم هست..... .

+نوشته شده در چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

همه چیز به خودی خود می گذرد چه تو بخواهی چه نخواهی.دنیا می گذرد آنگونه که خود بخواهد.تر مزش را می گیرم.می خواهم فرمان را بچرخانم.جهت را عوض کنم. تر مز نمی گیرد فرمان قفل شده.سوایچش هم افتاده زیر پای راننده .راننده در نقش هویج است.راهی نداری جز اینکه دربست تسلیم شوی و نظاره کنی زورت نمی رسد به هیچ چیز به هیچ کس.مسافرها میان  و میرن. مقصد هر کی مشخصه بلاخره یه جا به مقصدشون می رسن فقط یه مسیری باهات همسفر بودن.

 

 

ت .............خ ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.چ اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧ساعت٥:۳٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

    

ز نانگیم را بر دوش می کشم.سنگین است.گاه کم می آورم.می خواهم  بگذارمش و بروم. می گویم هر چه باداباد.مگر همین زنانگیم نبود که سرنوشتم را نوشت.خیس خستگی می شوم.اما باز با چنگ و دندان می کشمش. پنهان می کنمش زیر  سکوتهایم .و همچنان ادامه می دهم راه رابا پشتی خمیده.

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

الآن اینجام...شهر کودکیهام...
شاید کسی جایی منتظرم باشد...
 اندک مایه دلخوشی... .
خوشبختی شاید همین است.

+نوشته شده در یکشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٧ساعت٢:٢٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()