بربادرفته

اگر بچه بود .تنها طلوع و غروب خورشید و گرمای آتش او را به هیجان می آورد یا باعث می شد گول بخورد ، اما حالا از همه چیز گول می خورد ، حتی از گردی که روی دسته مبل نشسته.

(منبعش یادم نیست)

+نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱٠:٤۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

نگاهم به قطره های آب است که بر شیشۀ پنجره که همین چند لحظه پیش زیر ضربه های باران بودد می غلتند. قطره ها عمودی نمی لغزند؛ مثل این است که به دلایل اسرار آمیزی به چپ و راست می لغزند و از میان سایر قطرات ساکن  راهشان را می گشایند و یا بی حرکت می مانند و دوباره به راه می افتند ، انگار در پی چیزی هستند. به نظرم می رسد دیگر کاری برای انجام دادن ندارم .  همیشه چیزی بود که بایدانجام می دادم. حالا بافتن ، آشپزی ، خواندن ، گوش دادن به موسیقی ، همه و همه به نظرم بیهوده است.  عشق "موریس" به هر لحظه از زندگیم اهمیت خاصی می داد. زندگی پوچ شده . همه چیز پوچ شده ....   اشیا ، لحظات. و خودم.  

.....

غرور احمقانه همه زنها خود را متفاوت میدانند،همه فکر می کنند بعضی چیزها ممکن نیست برایشان پیش بیاید ،و همه اشتباه می کنند.

...

شکیبایی فضیلت قالب در وجود من نیست.ولی باید تلاش کنم.

...هیچ چیز از زندگی یکنواخت بدتر نیست :ضربه آدمها را بیدار می کند.

...

در موریس هم مانند بیشتر مردان نوجوانی خفته است که چندان اعتماد بنفسی ندارد.

....

در طنازیهایش آنقدر بی شرمی و خودنمایی نهفته است که حتی از خودم می پرسم نکند سرد مزاج باشد.

....

گاهی احساس می کنم عاقلم و گاهی خود را به بزدلی میزنم.در واقع خلع سلاح شده  ام،هرگز تصور نمی کردم که حقوقی دارم.از کسانی که دوست دارم زیاد توقع دارم-شاید بیش از اندازه توقع دارم،حتی ابراز می کنم ،ولی نمی توانم مطالبه کنم.

....

معمولا تحمل تنهایی برایم زیاد سخت نیست.

...

رسیدن به حساب رقیب به نحو احمقانه ای دلم را خنک می کرد.مثل سوزن زدن جادوگران به عروسک دشمن بود:سوزنها فرو می رود،رقیب از شکل می افتد،ناقص میشود،وعاشق اآثار زخمهای زشتش را خواهد دید.

...

چند بار خود را قهرمان وفاداری کامل کرده ام.

...

در همه سردرگمیها چیز پوچی نهفته است.

...

باید یاد بگیرم که خود را کنترل کنم،خویشتن دار باشم،ولی این کار با طبیعتم جور نیست!من آدم صاف و ساده ای بودم،متین بودم،حال آنکه اکنون قلبی آکنده از اضطراب و نفرت دارم.

...وقتی کشمکشی نیست آدمها یا همدیگر را می پسندند یا نمی پسندند ولی عقیده ای در مورد هم ندارند.

....

مادر تو به خطا باور داشتی که ماجراهای عشقی پایدارند.ولی من فهمیده ام که چنین نیست همینکه احساس می کنم دارم پایبند مردی میشوم،با یکنفر دیگر شروع می کنم.


وانهاده-سیمون دوبورا

..................

دوبووار در داستان «وانهاده» موضوع زنی را مطرح می‌کند که همه چیزش را به پای همسری ریخته که ترکش می‌کند. مونیک، قهرمان اصلی داستان، چهل ساله است و شوهرش، موزیس، به او می‌گوید که با زنی جوان‌تر رابطه دارد. مونیک در ابتدا می‌کوشد تحمل کند و نقش زن عاشق و سرشار از تفاهم را بپذیرد و امیدوار باشد که موریس به سویش بازگردد اما در جریان داستان روشن می‌شود که چنین نخواهد کرد.




+نوشته شده در دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

یه موقع هایی یه کسی توی زندگیته  بخودت میای و میبینی  حاضر نیستی با دنیایی عوضش کنی اونوقته که خدا رو شاکر میشی برای تمام اتفاقهایی که افتاد و باعث شد اون آدم سراز زندگیت در بیاره.حتی اتفاقهایی که در زمان خودش برات سخت و غمناک بوده.

"قرار نبود اینجوری شه یه روز بشی همه کسم"

+نوشته شده در یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت۳:۱٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()


پنجره بازه از بیرون صدای نوحه میاد.
همه رفتن. تنها شد .
بانو خیره میشه به سقف...سیگار پشت سیگار...تنها معشوقش که همدمشه ...شریک همه تنهایی هاش...خوشیهاش و نا خوشیهاش .
با خودش زمزمه می کنه..."از غروری که هیچگاه اینچنین حقیر نمیزیست" .
حس می کنه دنیا ی دورش شده مرکز سوءتفاهم و کینه و بیمهری.همه با هم دشمنند.همه از همه متنفر ...روح بزرگتر ها از سرتا پا آلوده به زهر خصومت شده...حتی کودکها هم از این آلودگی بی نصیب نموندن...هر چی سعی می کنه دنیا رو جور دیگه ببینه...هر چی نگاه می کنه...هیچ روزنه امید و دلخوشی یی پیدا نمی کنه... . می خواد بخوابه...قرص پشت قرص...اثری نداره...دوزشوزیاد که می کنه فقط گیج میشه...یه منگی خاصی... صداش کشیده میشه...باز هم زمان رو گم میکنه... .
روی زمین نشسته و تکیه داده به تخت...دستشو دراز می کنه رو تخت و سرش رو میذاره رو دستش ... چشماش سنگینه. میبنددشون...کتابی از روی تخت میفته...فیلمنامه بانو...و صفحه آخر اون:

"تو تنها کسی بودی که حس می کردم
به من خیلی نزدیکی...از اینکه می تونستم بهت
تکیه بدم احساس غرور می کردم...ولی تو هم
دوام نیاوردی.مثل همه...دیگه از آدما
خسته شدم...باید بتونم تنهائیمودر بست قبول
کنم.باهاش اخت بشم.بهش انس بگیرم .
ای پاکی ای خلوص
این همان لحظه بیداریست
که به من بصیرت خلوص را اعطا فرمود .
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم
از ایمان خود چون کوه
یادگار جاودانه بر فراز بی بقای خاک."

...خرداد 85...

+نوشته شده در یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱۱:۱۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

اونایی که همیشه از کارای دلقک روده بر می شدن هیچ وقت نپرسیدن که چرا دلقکشون  بیشتر از یه لبخند برلبش نیست؟! و نفهمیدن که اون اصلا قهقه زدن بلد نیست.

+نوشته شده در شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱۱:٢٥ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

شاید یه روزی پازل صورت من بهم ریخته باشه و می دونم هیچ چی ازم باقی نمی مونه.بجز چند خاطره گنگ .فکرش رو بکن که چند تا آدم رو باید ببوسی و بذاری روی طاقچه فراموشی.

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧ساعت۸:۳۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

بهش میگم چرا ازدواج نمی کنی ؟می گه:آدم آدمس جویدشو قورت نمیده، شیرینیش رفت می ندازه بیرون یه آدامس جدید  میخوره.

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت٩:٢۸ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

لذت یعنی روز تعطیل توی یه هوای خوب با عزیزت و با دوستت بری کوه و با هم آبگوشت غذای لذیذی است بخورید.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت٥:٠٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

چه پادشاهانی هستند کسانی که احساس در درجه دوم زندگیشان قرار دارد.

+نوشته شده در دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت٥:۳٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

آرامش یعنی وقتی دم صبح از خواب یهو می پری ترس تنهایی بهت هجوم نیاره یه آغوشی

باشه حتی شده برای چند دقیقه بهش پناه ببری.

+نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت٩:٥٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

شانس یعنی اینکه وقتی طرفت می خواد جر و بحثو تموم کنه و اوج احساسشو بهت نشون بده می گه:دیونه خر من دوستت دارم بفهم وگر نه اینقدرکه اذیتم می کنی تا حالا  سرتو بریده بودم.تعجبمتفکرچشمک

+نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱:۱٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

آرامم.

آرام و رام.

آنگونه که بی هیچ زحمتی می توانید به مسلخم برید و قربانیم کنید.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت۸:٥٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

بنظر می آید خود را بطرز لذت بخشی در ساده لوحی و  حماقت ذاتی اَم غرق کرده ام.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت٩:٤۱ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

بعضی چیزا چرا نداره...معادله نداره...نمیشه براش نسخه پیچید...منطقی هم نداره.

دل هم از همون بعضیاست وقتی گیر افتاد و قتی درگیر شد دیگه نمی تونی ازش بپرسی چرا...نمی تونی براش نسخه بپیچی ...منطق بیاری دلیل بیاری.که داری اشتباه می کنی یا درست.نمی تونی ازش بپرسی چرا؟

حالا تو هی بپرس چرا؟این سوالت بی جواب می مونه.

دل راه خودشو می ره...دنبال اون چیزایی نیست که تو واقعیت و ظواهر دیده می شه...چیزایی کهمیشه سنجید، می شه قیاس کرد. که تو بتونی ببینی  ،بتونی لمسش کنی.نمیشه تو کلمه بیاریش،اصلا رفتار دل معلول نیست که علت داشته باشه.خودسره.خیرست.

"کار دل هیچ قیاسی نداره."

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت٧:٥٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

" نام من که نفس آنهمه پاکی بوددیگرغبار مقبره هاراهم برهم نمی زند."


دیداردر شب (فروغ)

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠۱ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

 

تو چشاش جنون غمی موج میزد که دل آدمو ریش می کرد.

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت٢:۱٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

گاهی به این نتیجه میرسم مردها در بعضی صفتها بهتر از زنان هستن و از اون جمله حرمت نگه داشتن و حفظ حریمهاست.همیشه در زندگیم خیلی سریع با زنان ارتباط دوستانه بر قرار می کردم و دوستشون داشتم ولی... .

متاسفانه باید بگم.بعضی از زنها واقعا  موجودات کثیف و بی چشم و رویی هستن که برای ارتباط داشتن با یک مرد حاضرن همه چیو زیر پا بذارن حتی دوستیها رو.اینجاست که معلوم می شه دوستیها ظاهریه.یک زن خیلی راحت می تونه در قالب یک انسان مهربان محجوب  و خوب بره...در صورتی که در وجودش خلاف اون جریان داره.نکبت و حسادت تموم وجودشو داره می خوره.ولی خلاف اینو داد میده.

حالم از خودم بهم  می خوره که من اینها رو چجوری عمیق و صادقانه دوست داشتم و اونها ... .

پ ن 1:هی زن، تو از اونایی که زندگی خراب می کنن.می خوام بدونم پس فردا که طرفت زن هم بگیره می خوای این تماسهای هر شبتو ...اس ام اسهای مسخرتو  ...جاسوسیاتو ...چسبوندن بعضی صفات به دیگری رو ادامه بدی؟شاید بهتر بود بعضی وقتها برای کسی که به اون ادعای دوستی می کنیم حرمت قائل می شدیم.خیلی از رابطه ها همین جوری بهم می خوره.

پ ن 2:هیچ وقت نتونستم بفهمم که چرا بعضی زنها باید حتما اسرارشون و درد و دلهاشونو برای یک مرد باشه...شاید این بهانه ایه برای یک جور ارتباطِ... .

لاسیدن که شاخ و دم نداره.

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱٢:۳٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

"از این که می‌شنوم هنوز چیزی به نام "وظیفه‌ی زناشویی" وجود دارد و قانون و کلیسا زن را طبق قرارداد موظف به اطاعت از آن می‌کند دلواپس می‌شوم و ترس وجودم را فرا می‌گیرد. محبت و صمیمیت را نمی‌توان با زور در مردم به وجود آورد"


......

«مثل همیشه مادرم بوی هیچ چیز نمی‌داد. یکی از اصول زندگی‌اش این بود که زن نباید هرگز بوی چیزی بدهد. شاید به همین دلیل بود که پدرم برای خودش یک معشوقه‌ی زیبا گرفته بود که هرگز از خود بویی پخش نمی‌کرد، اما قیافه و سر و وضعش طوری بود که آدم خیال می‌کرد باید زن خوش‌بویی باشد.»

عقایدیک دلقک-هاینریش بل

+نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱٢:۱٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()


توجه توجه

بوغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

صدایی که می شنوید صدای آژیر قرمز است که از اکنون تا آخر دنیا بگوش خواهد رسید.

ولی بعد از مدتی به صدای این آژیر هم عادت خواهید کرد.

بمب ویروسی منفجر شده است.که همه را مبتلا خواهد کرد.

نام ویروس دروغ می باشد.

ابتلا به ویروس بستگی به عکس العمل شما دارد.

در ابتدا دچار حالت تهوع می شوید.

اگر بدنتان نتواند خود را با این ویروس وفق دهد بالا میاورید سپس کم کم خواهید مرد.یا دق مرگ می شوید.

اگر هم بدنتان خوب جواب دهد.بعد از تهوع و دل پیچه کم کم عادت می کنید.از آن پس شما هم کم کم به دروغگویی تبدیل می شوید.دچار بیماری شک و بدبینی هم خواهید شد.و در صورت مواجهه با دیگری او را هم مبتلا می کنید و باعث تهوع او می شوید . در نهایت یا او هم بالا میاورد یا اینکه مانند شما می شود.

تا کنون هیچ پادزهر و دارو و اکسنی برای این بیماری و ویروس کشف نشده است.

چون دائما در حال جهش است.


........

می توانید به پناهگاه هایتان بروید و با هیچ موجودی رو در رو نشوید.

ماسک بگذاریدیا اصلا نفس نکشید . این ویروس از طریق هوا هم منتقل می شود.

وابتدا دل را مورد هجوم قرار می دهد.

 

(مرداد٨۵)

+نوشته شده در یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت٦:٤٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

شراب که هفت ساله شد...طعمش ناب میشود....شیرین میشود...غلیظ میشود...مستت می کند...نمیتوانی از آن بگریزی....شراب 7 ساله را که بنوشی دیگر جایی برای پنهان کردن هیچ چیزنمیماند.

عشق هم که هفت ساله شد...میشود همچو شراب...کهنگی ماندگاری دارد...رسوخ می کند دربند بند وجودت...ریشه میدواند در بافتهایت...رسوایت می کند.آنوقت است که  می فهمی همیشه عاشق می مانی چه بامعشوق...چه بی معشوق.

+نوشته شده در شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧ساعت٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

محبت کردن...کار سختی نیست...گاه توجه کردن به مسائل بسیارساده و بی اهمیت که نه وقتگیر است نه هزینه ای داردمی تواندپایه روابط را محکمتر کند.

«زن فقط وقتی زنده است که معشوق باشد و توجه کردن به او، مایه حیات است».

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱٠:۳٠ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

گویند نام قدیم قزوین کاسپین بوده.

عربها پس از حمله به ایران...کاسپین را قزوین تلفظ می کردند.

قزوین در زمانهای قدیم  نزدیکترین شهر بزرگ یه دریا خزر بوده برای همین این دریا را دریای

قزوین نیزمی نامند.

در روایت است کاسپین سرزمین مردمان چشم آبی بوده...امروزه هم اکثر کسانی که

قزوینی اصیل هستند...دارای پوستی روشن چشمهایی زاغ و بور میباشند.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥٧ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()