بربادرفته

آب زنید راه را هین که نگار میرسد   

مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد


پ ن:ممنونم از کسی که توی تموم این یکسال همراهم و پناهم بود.برای همه خوبیها و حضورش.

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت۳:٢٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد


 

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد


باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد


ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد


+نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥۸ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()





آی زندگی

                 بگذار دوام خوشیهای ناپایدارت را باور کنم.


+نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت٢:٥٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

از وقتیکه مادر بزرگ رفت دیگه عید برای ما رنگ و بوی گذشته رونداره هر چند خاله بزرگ سعی می کنه بعضی مراسم رو بجابیاره.

مادر بزرگم زهرا خانوم زن سالاری بود.کسی توی فامیل رو حرفش حرف نمیزد.کلامش حجت بود همه قبولش داشتن.همه فایملا اونو خانوم اعظم صدا میکردن.به معنی بزرگ فامیل.

از یک ماه مونده به عید یکطبقه از خانه مادر بزرگ اختصاص داشت به شیرینی پزی و زنهای فامیل جمع میشدندو به ترتیب سری به سری شیرینهای هر خانواده پخته میشد.

ما در قزوین در مراسم نوروزبا شیرینی خانگی از مهمانان پذیرایی می کنیم و شیرینی آماده بازار را بد میدانیم اگر بخواهیم جلوی مهمان  بگذاریم.باقلوا که حتما باید باشد همراه باشیرینی های رنگارنگ دیگر که حتما صاحبخانه درست کرده.از جمله شیرینهای سنتی مخصوص قزوین:باقلوای لوزینه ، باقلوای پیچ ، نان برنجی ، نان برنجی زعفرانی ، نان برنجی کا کائویی، نان نخودی ، نازک پسته ای ، نازک بادامی(یا همان نان نازک) ، نازک گردویی، لب پیچ ، نان قندی ، نان چایی، نان چرخی ، نان بادامی ، نان گردویی، کلوچه، اتابکی ، ولیعهدی ، پادرازی ، توت زعفرانی ، توت پسته ای ، توت بادامی ، نان نارگیلی ، حاج کریمی ، قرابیه ، قطّاب، بهشتی ، کرمانشاهی ، پنجره ای،سابله و... .

 

یادش بخیر مامان بزرگم ما بچه ها رو نمیذاشت که وارد فضای شیرینی پزی بشیم می گفت  بازی می کنید خاک میکنید دست به وسایل شیرینی میزنیدکثیف می کنید  وما منتظر میشدیم تا کار روزانه بپایان رسد  به ما یک تکه خمیر بدهند با قالب و و َردَنه  که بازی کنیم البته قالب نان برنجی را که خیلی ظریف وکنده کاری شده وازنقره است را دست ما نمیدادند.و مامان بزرگ خمیر شکل داده شده ما رومیذاشت تو فر بپزه و به خودمون میداد و ما کلی ذوق می کردیم.که شیرینی پختیم.

حالا سالهاست خانوم اعظم نیست.همچنان ماشیرینی می پزیم اینبار هر کس در خانه خود البته ازخاله جان ها هم معمولا دعوت میشود که باشندمخصوصا خاله جان بزرگ که راهنمایی کنند  چون فوت کار را بیشترمیداند.ولی دیگر از آن ولوله  و جمعهای فامیلی و همکاریهای گسترده زمان مادر بزرگ خبری نیست.

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱۱:٤٧ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

شرمندم شتر سواری دولا دولا نمیشه.

+نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

"ما در کنار ساحل خطی رقم زدیم که باطل بود"

+نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت٢:٢٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

یه مواقعی هست آدما دوباره متولد میشن.یه جورایی پوست میندازن.یعنی یه زندگی جدیدو شروع می کنن اتفاقاتی میفته که سرنوشتشون عوض میشه.حالا می تونه این زندگی جدید و وارد دنیای جدیدی و مرحله نویی شدن  خوب باشه، گاهی هم نه کاملا بر عکس... .

روز پائیزیِ میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ی ناخوشِ از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه، در به در یادت نیست ؟

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک، کاش نگویی که خبر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه یی دادمت ای تشنه، مگر یادت نیست ؟

تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری، بیدل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست ، یادت نیست ...

(شهریار قنبری)

+نوشته شده در جمعه ۱٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠۱ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

گفتم "فریاد"...

                گفتی در" باد"...

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت٧:٠٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()


شب بود
اشباح از کمینگاه خود بیرون آمدندشاید امشب فاجعه ای در پی باشد.

آرامشی سرد و سیاه حاکم بوددخترک چشم به سیاهی دوخته بودو تنها تر از همیشه همراه ابرهای کینه حرکت می کرد.

طنین صدا بلند شد..................

فاجعه در حال وقوع است

پسرک خواهد کشت...........
چه کسی را؟؟؟؟؟؟همهمه های و همراهیهای دوروغین احمقهای زودباور و مجیز گویان نادان بلند شد..........

فاجعه وقوع یافت..............پسرک با مرگ رفت ........دخترک کلاه ماه را برداشت و خنده های ابلیس وار رهاییش به آسمانها رسید.

 

=========

از طرف خانوم دوات گر نویسنده وبلاگ ماه نویس

به بازی داستان نویسی در ١۵٠ کلمه دعوت شدم البته فکر کنم کمتر شدخجالت(اصلا نمی دونم میشه بهش گفت داستان)...منم تمام دوستانی رو که این پستو می خونن و کامنت میذارن رو دعوت می کنم به این بازی.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت٩:٢٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

چند تکه از قلبم

بر زمین افتاد

اما آنقدر "مضحک"شکست

که دیگر قادر به جمع کردنش نیستم.

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت٩:٤٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

اگه اینروزا یه مرد وفادار زیر 40 سال پیدا کردید...بذارید روی تخم دو تا چشماتون...مراقبش باشید براش اسفند دود کنید...قدرشو بدونید.

بهتون تبریک می گم....شما یه گنج دارید.

+نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

بسلامتی یکی دیگه از دوستان متاهلم زندیگش داره به دو حرفی میره. .دلخوشیمون این بود این یکی دیگه اقلن زندگیش خوبه میشه امیدوار بود.آه... .افسوس

 

+نوشته شده در جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت۸:٢٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

اینروزها

همه از کامنت خصوصی استفاده بهینه می کنند

شما چطور؟!

 

پا نوشت: 1-سعی کردم لیدی باشم از الفاظ رکیک در این مورد استفاده نکنم.خجالت

               2 -هر گونه برداشت آزاد.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت٧:۳۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

شعارهای پوشالی... .

              آدمهای شعاری.... .

 

افلاتون میگوید : بین حرف تاعمل فاصله ای است که دروغ ان فاصله را پر میکند.

+نوشته شده در یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱٠:۱٤ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 هیچ مید انی،

شاید برایم :خط بطلان همه عذابهاو کابوسها ،پاداش اشکهای نیمه شبهایم باشی.

+نوشته شده در جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت۱۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()


آیا زنی می‌‏تواند به مردی اظهار دوستی و ارادت کند بی‌‏آن که سرسپرده‌‏اش شود؟

+نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت٧:۳٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()