بربادرفته

آنکس که بااو خندیده ای ممکن است فراموش کنی.اما آنکس که بااوگریه کرده ای هرگز فراموش نخواهی کرد.

 

قطره اشکی از گونه چکید:

 

ای توبه​ام شکسته از تو کجا گریزم

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

 

 پ ن (امروز):وقتی یکی حوصلتو  نداره باید سعی کنی دور و برش زیاد آفتابی نشی چون بیشتر ازت زده می شه . ...وای که چقدر این کار سخته که بتونی شرایط طرفتو درک کنی.و سر به سرش نذاری.تا خودش حوصلش بیاد سر جاش.افسوس

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٠ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

نه در خیال ، که رویاروی می بینم
سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.

خاطره ام که آبستن ِ عشقی سرشار است
کیف ِ مادر شدن را
           در خمیازه های انتظاری طولانی
                                               مکرر می کند.
0

خانه یی آرام و
اشتیاق ِ پر صداقت ِ
تو
تا نخستین خواننده ی هر سرود ِ تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به راه ِ میلاد نخستین فرزند خویش است؛
چرا که هر ترانه
فرزندی ست که از نوازش های دست های گرم
تو
نطفه بسته است . . .

0

میزی و چراغی
کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده ،
و بوسه یی
صله ی هر سروده ی نو.
و
تو ای جاذبه ی لطیفِ عطش که دشت خشک را دریا می کنی ،
حقیقتی فریبنده تر از دروغ ،
با زیبایی ات - باکره تر از فریب - که اندیشه ی مرا
از تمام آفرینش ها بارور می کند!
در کنار
تو خود را
                     من
کودکانه در جامه ی نو دوز  ِ نوروزی ِ خویش می یابم
در آن سالیان ِ گم، که زشت اند
چرا که خطوط  ِ اندام  ِ
تو را به یاد ندارند!

0


انتظار ِ پر اشتیاق ِ
تو تا نخستین خواننده ی هر سرود ِ نو باشی.
 که در آن
سعادت پاداش ِ اعتماد است
و چشمه ها و نسیم در آن می رویند
بام اش بوسه و سایه است
و پنجره اش به کوچه نمی گشاید

و عینک ها و پستی ها را در آن راه نیست.

0


تو را و مرا
       بی من و بی
تو
                    بن بست ِ خلوتی بس!


که حکایت من و آنان غم نامه ی دردی مکرر است:
که چون با خون ِ خویش پروردمشان
باری چه می کنند
                     گر از نوشیدن ِ خون ِ من ِ شان
                                                         گریز نیست ؟
0

تو و اشتیاق ِ پر صداقت تو
من و خانه
میزی و چراغی . . .

آری
در مرگ آورترین لحظه ی انتظار
زنده گی را در رویای خویش دنبال می گیرم
در رویاها و
در امید های ام!

(شاملو)

+نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۳:۱٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

چه می دونستم؟

هیچکی نمی دونه.
منم تا وقتی اینقدر به زندگیت نزدیک نشده بودم لمس نکرده بودم تنهاییتو ...سختیهاتو... مشکلاتتو.ناراحتم که نمی تونم کاری برات بکنم. نمی تونم باری از روی دوشت بردارم.نمی تونم سبکت کنم.یا حتی یه خنده از ته دلت رو لبات بشونم.تازه شدم قوز بالا قوز.

فقط یک کاری می تونم بکنم اینکه دعا کنم.شاید خدا  کاری از دستش بر بیاد  ومشکلاتتو حل کنه و به اون چیزایی که لیاقتشو داری برسی.


خدایا ازت خواهش می کنم کمکش کن.اگه هستی.خواهش می کنم نذار کم بیاره. غرور داره. زیاد هم داره.نشون نمی ده ولی من دارم با تمام وجودم داغون شدنشو می بینم.خدایا نوبت توا .خودتو نشون بده.

 


براش دعا کنید.

+نوشته شده در جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱:٠٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

اما راستش چی بگم؟ تقصیر ما که نبود ،هر چی بود


زیر سر «چشم» تو بود

یک کاره تو راه ما سبز شدی.....مارو عاشق کردی، ما رو مجنون کردی.... ما رو «داغون» کردی

حالیته؟

آخه آدم چی بگم قربونتم؟ حالا از ما که گذشت

بعد از این اگر شبی نصفه شبی به کسونی مثل ما

قلندرو مست و خراب بر خوردی



اون چشارو هم بذار، لااقلاً دیگه این ریختی بهش نیگا

نکن



آخه من قربون هیکلت برم، اگه هر نیگا بخواد اینجوری


آتیش بزنه



پس باس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه

(شهر قصه)

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۸:۱٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد


طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد


 
خنده دار ه پنجمین پست توی یک روز. هی خواستم اونی که رو دلمه بنویسم.باز اومدم چیز دیگه

 نوشتم.آخرشم هیچی به هیچ چی.(چون آهوی گمگشته به هر گوشه روانم)فکر کنم حالم خوب نیست.

 

من نشستم ز طلب وین دل پیچان ننشست

همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱:۱٦ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

قضاوت مخصوص توست.

قسمت می دم به بزرگیت  کمکم کن رو سفید باشم. پیش وجدان خودم.پیش تو و بنده هات.

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱٠:۳٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

نمی دونم امروز چم شده؟

فکر کنم این بارونه خلم کرده.

خیلی وقت بود منتظرش بودم.

می دونستی که من چقدر بارونو دوستدارم. چقدر دریا رو.

چقدر حسهای عاشقونرو.

ولی حیف که... . 

 =========

بـــــزن بــــارون بــــزن خیس و تــــرم کـــــن
 
بـــــزن بـــارون بـــزن تو . پر پـــرم کــــن
 
بـــزن بـــارون کـه غمگیـــن دل مــــن
 
بـــزن بـــارون که ننگیــن شب مــن
 
بزن بارون و با خود ببر دردای این دل
 
تــا نبــاشم هــر دم در پی همـــراز ایــن دل
 
بــــزن بــــارون دلــــم مــــاتم گــــرفته
 
بزن بارون که زندگیم رنگ غم گرفته
 
ببار بارون به دلهای غبار گرفته
 
ببار بارون که غم . دلمو تنها گرفته
 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱:٥۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

من می گم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم

 

تو میگی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم


من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمی یاد

تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد

 

امروز  یه نمه بارون زد و بوش یه کم حالمونو جا آورد.

این آهنگ قمیشی روامروز  بعد مدتی اتفاقی گوش میکردم.

یاد اولین باری افتادم که شنیدمش.

مدرسه می رفتم.اونموقع سی دی نبود. آهنگا رو کاست بود.داشتیم از طرف مدرسه می رفتیم اردم. دوستم واکمنشو آورده بود. و یه آلبوم جدید از قمیشی.توی راه یکی از گوشیهای هدفن گوش من بود یکی گوش اون.ومن این آهنگو چقدر دوست داشتم.

از اون به بعد هر وقت این آهنگو گوش می دم  یاد حال و هوای اونروزا می افتم. 

 

=============

پ ن:

تف به این دنیا بیاد که آدما بخاطر جاه طلبی  حتی به دوست صمیمیشون حسادت می کنن و  با

 رفتاراشون دلشونو می شکنن. گاهی وقتا دلم میخواد دنیا رو بالا بیارم. واقعا ارزش دوستی اینقدر پایینه؟

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱٠:۳٦ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

تو تنهایی...   تنهای تنها...

تنها و وانهاده

وقتی واقعا به عمقش فکر کنی یه دفعه پشتت می لرزه.واقعیت تلخیه.

خودتی... خودت و خودت

 و

 همه چی گردن خودته.

همین واقعیت  تنهایی بی امدادی باعث شده که آهن آبدیده شم.روی پای خودم بیستم.سالهاست که مستقل باشم و بیش از ۴ سال که کاملا مستقل.سخت بود.تنهایی. گاهی مریضی.و سختی های دیگه.بدون اینکه بذارم حتی خونوادم خبر دار بشن.زمان تعیین کردم تا به یکسری چیزا خودم برسم که تقریبا زودتر از موعد رسیدم.و پروسه دومو شروع کردم.من جنگیدم.برای استقلالم. برای زندگیم.

 سخت جنگیدم. من می جنگم.در مقابل هر چیزی که سد راهم باشد برای رسیدن به اهدافم در مقابل همه سختیها.

مقایسه می کنم از خیلی از همسن و سالهام و هم جنسام جلوترم.خیلی چیزا رو تجربه کردم که باعث شدمعنی زندگی رو بفهمم. در صورتی که هیچ نیازی به اینهمه تحمل سختی نبود تحمل تنهایی.تامین بودم. می تونستم زیر بال و پر خانواده باشم تا آخر عمر هم تامین باشم.از همه لحاظ.ولی خودم انتخاب کردم و راضیم.

شرایط سخته که آدم رو میسازه که شاملو خوب می گه:

تنها طوفان است که کودکان ناهمگون می زاید.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت٧:٠۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

<<مطلوب همان است که برای یک شخص مفید باشد.>>

 که بستگی داره این مفید بودن در دایره المعارف شخصی هر کس چجوری تعریف بشه.فکر می کنم این روزها میشه تقریبا  یکسری مفیدهای  کلی به اشخاص تعمیم داد.

یک دیالوگ رایج امروزیکه البته به این واضحی و رکی نیست و معمولا در لفافه و در قالب الفاظ فریبنده و توجیه گرانه با آمدن مطلوب جدیدبیان می شودکه در کل این معنی رو می دن :

متاسفم دیگه دوستت ندارم. (چون برام مطلوب نیستی.و مطلوب بهتر و تازه تری پیدا شده)

باید یک مقدار منطقی باشی بیبی.زندگی رویا نیست. تو واقعیت زندگی کن عزیزم.(قسمت توجیح گرانه اش)

و اینگونه است که محور زندگی انسانها جز بر پایه خود خواهی و منفعت طلبی نیست.

+نوشته شده در شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۸:٢٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()


 
 ۱-
 
 
 
 
شب بی تو شب حسرت شب یلدای بیداری
شب در خود فرو رفتن شب از خویش بیزاری


..........

۲-


در عجبم از خودم من که عمرا حالا حالاها دلتنگ نمی شم.چجوریه اینقدر  دلتنگم.

هفته گذشته اوج دلتنگی من بود.ثانیه ها رو می شمردم.

..............

۳-

بازم راستی کاشکی پدر خوانده فقط مال فیلما و بابا لنگدراز مال قصه ها نبود.

چه خوب بودا.

دلم یه پدر خوانده یا بابا لنگدراز می خواد.

..................

۴-

هفته گذشته یه کشف مهم کردم.ماها که عادت کردیم به روسری و مقنعه. اگه نداشته باشیم گوشامون و گردنمون از سرما یخ می کنه. اونوقت بدون اجبار اجتماعی بازم ایندفعه از سر رضایت روسری سرمون می کنیم.آی حال می ده گوشای آدم گرم می شه.

خدایی من موندم توی بلاد کفر این زنها بدون روسری که هیچ. چجوری تو خنکا وباد لخت می گردن؟ دلکلته و شلوارک و دامن کوتاه می پوشن؟پوست کلفت به اینا می گنا.یا شاید ما خیلی نازک نارنجی هستیم.

+نوشته شده در جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت٧:٢۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

ببین فر فر توباید کمکم کنی.

-فر فر:خوب باید چیکار کنم.

خوب چجوری بگم. این گوشای من خیلی کار دستم داده باید یه جوری قایمش کنیم تا اینقدر درازیش معلوم نشه.

- فر فر:  کو ؟ نه بابا معلوم نیست.چرا  اینجوری فکر می کنی؟

خوب آخه یه چیزایی رو حس می کنم روی دوشم. تازشم فکر کنم یه صد دوری  دور خودم پیچیدم.گره خوردم. 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۸:٥۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 
 
در اوج تمنا نمی خواهم.

+نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت٢:٤٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

حرمت نگه دار دلم

گلم

که این اشک خون بهای عمر رفته من است

میراث من!

نه به قید قرعه نه به حکم عرف

یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت

به نام تومهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

+نوشته شده در چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۱٠:٢٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

اینم از شانس ت..ی منه.خوب دیگه. همین که یه کم فکر می کنی همه چی داره روبراه میشه. آروم می شه.یهویی خب اتفاق میفته.
خیلی قبلنا یکی از بچه ها توی وبلاگش(لحظه دیدار) نوشته بود:

اینجا
درست وقتی میخواهی بلند شوی
اتفاقها «می افتند»!
***
برای من که همیشه همین بوده. 
 
.......

دلم می خواد..............دلم می خواد بگم هر چی دلم می خواست.

...............
دلم برای مامانم خیلی تنگ شده .هر دفعه می گم ایندفعه که دیدمش میرم بغلش چند ساعت. اصلا شب می رم بغلش می خوابم مثل بچگیا ازش جدا نمی شم.حتی وقتی خواست بره سر کار و منو نبره گریه می کنم.مثل همون موقعها.
ولی باز نمی دونم چرا  بوسش می کنم و در آغوشش فقط چند دقیقه می مونم.

عجبیه تازگیا خیلی بچه ننه شدم.درست مثل بچگیا.
گاهی وقتا که شبا خواب می بینم و از خواب می پرم.مثل یه بچه ۵ ساله بغض می کنمو ومامانمو صدا می زنم.
هروقت غصه دار میشم و یا تنهایی گریه می کنم فقط کلمه مامان روی زیونمه.

آخه مامان تنها پناهه.

+نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت٢:۳٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()