بربادرفته





اگزیستانسیالیست‌ها به سه دلهره قایل‌اند که یکی از آنها «دلهره‌ی وجودی» است، به این معنی که هر لحظه ممکن است زندگی خود و تمامی طومار هستی را در هم پیچیده ببینیم و یا اساساً ممکن است که دنیا از یکدیگر متلاشی گردد.
در کنار این مفهوم بایستی عنوان کرد که پوچی با بی‌معنی بودن، تفاوت دارد.

نیهیلیزم به معنی این است که در نظام عالم، هیچ سلسله‌ای را از ارزش‌ها در دست نداریم. ولی وقتی نتوانیم که سلسله‌ای از ارزش‌ها را در نظر داشته باشیم که در مسیر این سلسله‌ی ارزش‌ها، بتوان زندگی کرد به مفهوم بی‌معنا بودن است.

مفهوم این واژه در کشور ما و در بین ما به غلط جا افتاده اکثر مردم فکر می کنند نیهیلیزم یعنی گوشه گیری. نا امیدی.

با متوجه شدن نمایاندن و رسوا ساختن پوچی در موقعیتهای روزمره زندگی باید در جستجوی زندگی حقیقی تر و پر مایه تری بر ای خود بود.


این واژه این معنا رو می رسونه که زندگی بطور کلی مفهوم ذاتی ندارد.این خود ما

هستیم که باید به زندگی معنا ببخشیم.وجود داشتن یعنی به وجود آوردن وجود.

سارتر در این مورد در صدد بود که ثابت کند آگاهی به خودی خود بی ثمر است مگر

آنکه چیزی ادراک حسی شود.آگاهی

همیشه آگاهی از چیزیست.

و این چیز دستاورد خود ماست.

وجدان و خدا رو خود ما آفریدیم تا در سایه اون بتونیم برای زندگی عذر و توجیه

بتراشیم.

طبیعت بشر یا ضعف انسان بهانه ایست که ما به آن می چسبیم تا مسئولیت اعمال

خود را نپذیریم.

از نظر سارتر (( بشر محکوم به آزادیست.))

دلهره بعدی دلهره مربوط به آزادیست.

آدمیان تا چه میزان از اینکه اختیار و توان تصمیم‌گیری را بر عهده‌ی خود قرار دهند

گریزان‌اند و همواره به دنبال تقدیم کرد اختیار و قدرت تصمیم‌گیری خود به دیگری

هستند دیگران افسار تصمیم‌گیری در زندگی ایشان را در دست داشته باشند و

استوار ماندن در زندگی به صورتی که اختیار در دست خودمان باشد بسیار سخت و

مشکل جلوه می‌نماید.

مختارانه‌زیستن بسیار مشکل و سنگین است و آن زمان که به شما آزادی داده

می‌شود یا اینکه آزادانه می‌اندیشید و آزادی را در وجود خود متبلور می‌کنید،

همان‌گونه که سارتر معتقد بود که آدمی باید توان تصمیم‌گیری خود را به اعلا برساند و

هر چه قدر که تصمیم در زندگی بیشتر گردد، زندگی به صورت اختیارانه وجودی

نزدیک‌تر خواهد شد و زندگی اصالت وجودی‌تری می‌یابد، دلهره‌ی آزادی را به دنبال

خواهد داشت.



او عقیده ندارد که ممکن است بشر آیه ازلی در روی زمین بیابد که او راراهبر شود.

زیرا به عقیده او بشر شخصا و به دلخواه خود آیه ها را کشف و تعبیر می کند.

حقیقتی وجو د ندارد جز در عمل.

او می گوید بشر وجود ندارد مگر در حدی که طرحهای خود را تحقق میبخشد.


بنا براین جز مجموعه اعمال خود.جز زندگانی خود هیچ چیز نیست.

اگزیستانسیالیست‌ها به این اعتقاد دارند که: ما به هیچ وجه نمی‌توانیم هیچ

گونه حساب و و کتابی روی این عالم داشته باشیم. هر لحظه ممکن است آخرین

لحظه این عالم باشد.»


که این دلهره بعدی دلهره‌ی بعدی، دلهره‌ی اکنونی بودن است و دلهره‌ای شخصی به

شمار می‌رود. به این معنی که فرد در هر لحظه انتظار از بین رفتن شخص خود را

دارد، ولی دلهره‌ی قبلی، دلهره‌ای است که بر تمام عالم هستی، دلالت داشته است.

در دلهره اکنونی بودن، نگران حیات خود هستیم که هر لحظه ممکن است به اتمام

برسد و نیز نگران این مورد که تا چه میزان باید پروای وجود خویشتن خود

را داشته باشیم. اضطراب در برابر عرضه کردن خود، ابراز وجود و یا به کار

بردن امکانات و توانایی‌های درونی خود است.


حرف از دلهره شد نا خود آگاه به یاد فیلم هامون افتادم.

دلهره هایی که حمید هامون داشت( دیگه به هیچ چی اعتقاد ندارم. دیگه به

هیچ اعتماد ندارم.آویزونم .آویزون. ما آویختگان به کجای این شب تاریک

بیاویزیم کهنه قبای ژنده و کپک زده خویش را)

در این فیلم اشاره ای شده به کتاب ترس و لرز از سورن کیرکگور .که از اگزیستانیالیسمهای مذهبی بود.

(( من کتاب ترس و لرز رو خوندم و خودم ترس و لرز گرفتم.))


از نظر کی یرکه گور مذهب آنچنان توان کاه و و غیر عقلیست که یا باید دربست آن را پذیرفت یا دربست رد کرد.

فایده ای ندارد که اندکی یا تا اندازا ای مذهبی باشی.

مسیح روز عید پاک یا از قبر بر خواست یا بر نخواست.


او معتقد بود بجای آنکه پی حقیقت باشی .مهمتر آن است پی حقیقتی باشی که در

زندگی فرد مفهمو دارد.مهم پیدا کردن (حقیقت برای من است.)

سارتر هم می گه که: در بدو امر به حقیقتی جز این نمی توان معتقد شد که: می

اندیشیم پس هستم... این حقیقت مطلقی است که شعور آدمی به خود پی می برد.

((چرا به ابراهیم میگن پدر ایمان؟؟))

این سوالی بود که کی یرکه که گور در کتاب ترس و لرز بهش پرداخته.ترس و لرز و

دلهره هایی که وجو د داره.


از نظر او ترک ایمان و ایمان یکی پس از دیگری ایجاد نمیشود.بلکه در آن واحد یکدیگر

را کامل می کنند.این است همان ماهیت پارادوکس که فهم از درک آن قاصر

است.ابراهیم باید همزمان هر امیدی راوانهد.و امید را تمام امیدرا فرابخواند.همانگونه

که خداوند پسرش را از او می خواهد و به او عطا می کند.او می گفت تکرار همانقدر

دشوار استکه مردی را ((به قصد کشت زدن و او را آزاد کردن.))

دلهراه ای که آن را دلهره ابراهیم می نامد.

فرشته به ابراهیم دستور می دهد که فرزندش را قربانی کند.

آیا به راستی این فرشته است. آیا واقعا من ابراهیمم؟ چه دلیلی وجود داردکه این فرشته است و من ابراهیمم؟؟

دیالوگ دیگه ای در فیلم هامون که در حال نوشتن رساله اش بود:(در اوج تمنا نمی خواهم.)

اشاره داره به وقتی که ابراهیم دردانه پسرش را برای ایمانش خواست که قربانی

کنه.و ماجرای کی یرکه گور که از ازدواج با رگینا نامزدش سر باز زد.از نظر او اگر ایمانی

کامل داشته باشه مثل ابراهیم سرانجام خدا رگینا رو به اون باز می گردوند.

((سر انجام باید با او ازدواج می کردم در حالی که عمیقا احساس می کردم.در همان حال که او زن من می شود.دیگر آن دختر جوان و ایده آلی که دوستش می داشتم نیست و در واقعیت جای می کیرد.در حالی که فقط خاطره اش برایم گرانبهاست.در حالی که او برایم گرانبها خواهد بود.اما فقط در گذشته.))









منبع: اگزیستانیالیسم و اصا لت بشر.ترس و لرز. و مقاله هایی که در مورد اینها هست. و برداشتهای شخصی.

+++++++++++++++

راستی تا حالا شده در اوج تمنا نخواید؟؟؟؟؟؟؟

 

سه شنبه، 23 خرداد، 1385

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱٠:۱٥ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

سه شنبه ؛

 

چرا تلخ و بی حوصله ؟

 

 

 

سه شنبه ؛

 

چرا این همه فاصله ؟

 

 

 

سه شنبه ؛

 

چه سنگین !چه سرسخت ؛ فرسخ به فرسخ !

 

 

 

سه شنبه

 

خدا کوه را آفرید

 

                  

 

            قیصر امین پور

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

دوست داشتم می شد همین الآن همه چیو ول کنم و برم .

 

همین جوری از پشت میزم بلند شم و برم بی مقصد.لا آبالی .راحت. بی قید.بی مقصد بی هدف.باری به

هرجهت.هیچیم با خودم نبرم. حتی کیف.دستام آزاد باشه.و موقع قدم زدن  حرکتشون بدم.

از قید و بند خسته شدم.از باید ها از نباید ها.از.... .

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱:۱٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

انگار همه چی تو همون کلمه اول تموم شد.

+نوشته شده در یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت٢:٢٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

   دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

   به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد



    درین بازار مکاران مرو هر سو چو بیکاران


                                                          

     به دکان ِ کسی بنشین که در دکان شکر دارد


به هر دیگی که می​جوشد میاور کاسه و منشین

 

  که هر دیگی که می​جوشد درون چیزی دگر دارد

 

....................

_ چه حسی بهت دست میده غمات که نه حتی شاد ی هاتم نمی تونی با کسی که

دوستداری تقسیم کنی؟

 

کار دلم بجان رسد کارد به استخوان رسد *

ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

+نوشته شده در شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ساعت٩:۳٧ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

ما عادت می کنیم.همه موجودات زنده. حیوانات گیاهان و انسانها عادت می کنند. خود را وفق می دهند.حتی تغییر ژنتیک می دهند.

مابه  بودن هم و حتی نبودن هم عادت می کنیم.به رنج عادت می کنیم.

همین عادت است که در ماندگی آموخته شده را نیز به همراه میآورد.

گاهی ترس و عجز و ملال و نیازانسان را بسوی عادت سوق می دهد

زندگی را عادت می کنیم درد را عادت می کنیم.انتظار را عادت می کنیم.

در کنار هم بودن را عادت می کنیم و نامش راعشق یا دوست داشتن  می نامیم.

چه مکالمه واقع بینانه ایست وقتی می گویی:من هم به تو عادت کرده ام عزیزم.

زندگی سرشار است از عادتهای پی در پی برای دوام.

 

پ ن:دوست من ما عادت کرده ایم به این ملال و سر در گمی ها.برای تو

که می گویی چه باید بکنیم. و در انتظار گودو هستی.عادت کردیم به

انتظار شاید اتفاقی برای رستگاری بیفتد و نجات یابی. ولی شایدهم

هرگز چیز عظیمی برای رستگاری اتفاق نیفتد.

 

انسان تنهاست  و وانهاده.

 

واقعیت آن است که دیگر آنچه در پیش دارم امید روزی بهتر نیست بلکه بی تفاوتی ساده و با آرامشی است در برابر همه چیز از جمله خودم...

                                               "آلبر کامو"

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت٥:۳٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

زنبقها وقتی بگندند از  علفهای هرز بدترن.

 

گاهی زخمهای کهنه آنچنان  بی موقع سر باز می کنند که زندگی کنونیت را تحت الشعاع قرار میدهد.میخواهی خودت را بزنی به کوچه علی چپ و بی خیالی می بینی که حواست را هم از دست می دهی.یک لحظه بی خیال همه چیزمی شوی  بی تفاوت در خلاء مطلق.یک لحظه دیگر هجوم کابوسهای وحشتناک. مثل ارواح سرگردان. به راه می افتی . در چشمت هیچ فروغی نیست چونان مرده متحرک.هیچ کس راهم حتی نمی بینی.هیچی هم نمی شنوی.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱:٥۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

یه کثافت همیشه کثافته.یه آشغال همیشه آشغاله.یه لجن همیشه لجنه. یه هرز همیشه هرزست.

یه پست فطرتهمیشه پسته.

یه گرگ همیشه گرگه.ممکنه یه مدت بره توی لباس میش ولی بلاخره لباسشو می دره میاد بیرون.

اگه خدام اومد شهادت داد. قبول نکنید که اینا درست بشن.

هیچ وقت. هیچ وقت. هیچ وقت.

توبه گرگ فقط مرگه.

+نوشته شده در دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

نوای عود طنین افکنده از حنجره نوازنده به نرمی بیرون می آید: 

بگذر زمن ای آشنا چون دیگر از تو من گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران باسرگذشتم

هر عشقی می میرد خاموشی...

وجماعتی  گیلاس به دست   هر کدام به آرامی زمزمه و همراهی می کنندوغرق در رویاهای فروریخته خوداند .

 .............

چرا هیچی تنهاییهامو پر نمی کنه؟چرا هیچی راضیم نمی کنه؟

تا کی این بغض می خواد خفم کنه؟

سالهاست دچار دیسفوریا (احساس عدم لذت) هستم.

چرا ماهااینجوری شدیم؟؟؟!!!

+نوشته شده در یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت٧:٢٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

نادر ابراهیمی را با  40 نامه کوتاه به همسرم شناختم.

در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد – بگذار خرده اختلاف هایمان با هم ، باقی بماند. خواهش می کنم !
مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی .
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را ، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم ، به همان گونه ، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ، یک ساز را ، یک کتاب را ، یک طعم را ، یک رنگ را ، و یک شیوه ی نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد ، سلیقه مان یکی ، و رؤیامان یکی .
همسفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن ، دال بر کمال نیست ، بل دلیل توقف است.

شاید " اختلاف " کلمه ی خوبی نباشد و مرا نگوید . شاید " تفاوت " ، بهتر از " اختلاف " باشد. نمی دانم ؛ اما به هر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند. پس بگذار اینطور بگویم :
عزیز من !
زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان ، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری ؛ نه تسلیم بودن ، مطیع بودن ، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.

من زمانی گفته ام : " عشق ، انحلال کامل فردیت است در جمع ". حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم ؛ اما اینجا سخن از عشق نیست ، سخن از زندگی مشترک است ، که خمیرمایه ی آن می تواند عشق باشد یا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها ، و در هر حال ، حتی دو نفر که سخت و بی حساب عاشق هم اند ، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است ، واجب نیست که هر دو ، صدای کبک ، درخت نارون ، حجاب برفی ، قله ی علم کوه ، رنگ سرخ ، بشقاب سفالی را دوست داشته باشند – به یک اندازه ی هم. اگر جنین حالتی پیش بیاید – که البته نمی آید – باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق . یکی کافی ست. عشق ، از خودخواهی ها و خودپرستی ها گذشتن است ؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

نثر روانش مجذوبم کرد. و بعد با یک عاشقانه  آرام.به آرامی یک عشق:

 

 

عشق ؛ یک مزاح شش ماه یا یک ساله نیست .

 فرار از خانه ی قدیمی ، سفره قدیمی ، واژه های قدیمی ، و روابط قدیمی نیست !

 عشق محصول ترس از تنها ماندن نیست !

عشق ، فرزند اضطراب نیست !

 عشق ، آویختن بارانی به نخستین میخی که دستمان به آن می رسد هم نیست ...

برای ما عشق هیچ یک از این ها نبود . اما زمان ، با اقتدار ِ خوفناک ِ خویش ، مصمم است آنها را که در وادی عشق ، زمان را انکار می کنند ، لگد مال می کند .

 عشق آنگاه که به واژه ای بر روی کارت پستال، به نامه، به آواز تبدیل شد و با بسته بندی مشابه به مشتریان تشنه عرضه شد، در هر بازاری می شود آن را خرید و به معشوق هدیه کرد و همین عشق را تحقیر کرده است. تولید انبوه مدتهاست راه را بر نامکرر بودن عشق بسته است.

عشق آرام آرام در روند تبدیل بود . تبدیل شدن به محبت؛ صمیمیت؛ مهربانی ؛ همدردی ؛ عشق در روند تبدیل شدن به چیزی جامد؛ سرد؛ کوتاه؛ محدود ؛ کهنه بود عشق در جریان تبدیل بود و هر تبدیلی عشق را باطل می کند.

عظمت و افتخار در استمرار است و دوام. عاشق شدن مسئله ای نیست. عاشق ماندن مسئله ی ماست. بقای عشق؛ نه بروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه می شود اما آیا عاشق هم می ماند؟ عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت ظهورش... .

سپس با بار دیگر شهری که دوست میدارم:

در هر ضربتی انتظار یک سپاسگذاری نهفته است.

سپاسگذاری هلیا!این باید فریبت بدهد.باید روی  نوار ذهنی حماقت قدم گذاشت.باید لبخند زد و زانو ها را کمی خم کرد.اما نه برای سگها.سگها خوبتر از آدمها نوار حماقتهایشان را دریده اند.هاری حد تمرد است.حد گسیختن نوارهاست... .

آه هلیا چیزی خوفناکتر از تکیه گاه نیست.ذلت رایگان ترین هدیه هر پناهیست که می توان جست.

 شاید ما نیز عروسکهای کوکی یک تقدیر بودیم که می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم.

با افسانه باران...با انسان جنایت احتمال ...با  آتش بدون دود...با در حد توانستن با...

با اینها شناختمش.

روانش آرام که خوب گفته اند به عاشقانه آرام پیوست.

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧ساعت۸:۳٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

Bebakhshida in vajearo bekar mibaram.vali ghoh khordam.in donyaye majazi ro ba vaghe ei gati kardam. Eshtebah ke ziad kardam inam yeki az hamoon eshtebahast. Az dast khale zanak bazihaye inja khaste shodam.hamoon khale zanak bazi haey ke baes shod bezanam o neveshtehaye 5 salo pak konamo in ja ro yebar hazf konam. Maghe har chi inja neveshte mishe bayad dar morede khode shakhs ya doro bariash bashe? Yeki mishine tahlil mikone ke hala leila ino dar morede felani neveshte..yeki miyad kineha o moshkelate shakhsisho too camentha mizare.yeki dighe... . Ba zendeghi mardom chikar darid?

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱۱:٠۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

بیا روی همه اون چیزایی که توافق نداریم توافق کنیم.

بیا همو درک کنیم.بیا به هم آرامش رو هدیه بدیم. بیا به هم کمک

 کنیم .دستای همو بگیریم و بلند شیم. بیا او ج بگیریم.

.............

در ادامه:به نظر شما بهترین راه برای از بین بردن حسهای منفی مخصوصا توی روابط

انسانی چیه؟ (با وجود اینکه اشخاص معمولا بر این عقیده اند که حسشان دروغ نمی گوید)

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت۸:۳٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

سفره پاره عشق از گل و گندم خالیست
جای مهمان خالیست
روی قالیچه دل جای مهمان خالیست
جای مهمان خالیست
جای یک یاس سپید توی گلدان خالیست

 

بعد یک هفته نیومدن سر کار و یه روز کسالت صبح ساعت از 8 گذشته وقتی داری  خواب آلو ده در پارکینگومی بندی و فکرمی کنی که امروز چقدر کار ریخته سرت.همون موقع همسایه  پایینی هم سر رات سبز می شه و می گه سقف دستشویی چکه میکنه . حوصله این یکی رو  دیگه نداری. از ماشین صدای یه زنگ آشنا میاد همسایرو می پیچونی می ری سراغ کیفت مانیتور گوشیو نگاه می کنی.

خیلی خوشحال کنندست سو پرایز وقتی  سر صبحی اصلا انتظار  اینونداری که کسی سراغتو بگیره.

یه کم انرژی می گیری  و راه می فتی به سمت محل کار.


خواستم که فال بگیرم که تو کی می آیی
دیدم که ای بخت که فنجان خالیست
روی این برکه آب جای نیلوفر عریان خالیست


برای یه آدمی که شب و نصفه شب و صبح که چشماشو باز می کنه تنهاست و جز خودشو در و دیوار

کسیو نمیبینه. اینکه صبح دوستی که روزشو میخواد شروع کنه بیادش باشه  براش  خیلی با ارزشه.


چه سکوتی چه شبی
جای یک عابر شب گرد غزل خان خالیست
جای مهمان خالیست
جای عطر گل سرخ توی ایوان خالیست

جایت ای دوست خوب زیر باران خالیست


                     روی قالیچه دل جای مهمان خالیست


 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱۱:٤۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

Mast bood. daSht toye yek jam nasihat bardarane mikard: kesi ke kasi ro doost dashte bashe azash s e x nemikhad.mikhayd bedoonid tarafetoon rast mighe in moredo dar nazar dashte bashid. Mast bood shaYad havasesh nabood kesi ke oonshab baraye avalin bar baghalesh mikhabe too hamoon jam e.ke hamoon shab ke behesh mighe dooset daram va har dafe ke lab bar labesh mizare oon jomalat mesle potk mikhore too saresh o moroor mishe.

پ ن:

به من گفتن تو خجالت نکشیدی اینو نوشتی.گفتم نه شاید این حرف و سوال خیلیها باشه به زبونهای مختلف.در ضمن دلیلی نداره توی این دنیا هر کی هر چی می نویسه در مورد خودش باشه و اقعیت داشته  باشه. دلیلی هم نداره که نداشته باشه.اصلا این هم مهم نیست.

+نوشته شده در پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت۸:٤۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

Hey mighan Irancel bade.boro khate daemi 912 to vasl kon. Aghe irancel nabood.man inja door az net too jalase ba modir mali o poshtibani hoselam sar rafte oonvaght chi kar mikardam? Hey bayad chaei o biscueit mikhordam.

+نوشته شده در دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت٩:٢٠ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

1=شاید اولین باره که حال و حوصله سفر ندارم.حوصله هواپیما سوار شدن.حوصله ماشین سواری یا هر چیز دیگه.

2=رشته گردنبند نازنین مرواریدم امروز سر کار پاره شد و تمام دونه هاش  پخش شد روی گرانیتها.کلی  شم پیدا نکردم.خیلی دوستش داشتم.امیدوارم رشته دوستیها.محبتها و الفتها پاره نشه.

3=کسی که معنی سختی رو فهمیده باشه.با چنگ و دندون آرامشو می چسبه و قدرشو می دونه.

 

4=ای تو پناه همه روز محن

بازسپردم به تو من خویشتن

 

۵=اگه دستام خالی باشه...اگه باشم عاشق تو ...غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو... .

+نوشته شده در شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱۱:٤۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()