بربادرفته

وقتی ستاره ای نیز
سوسوی روزنی به رهایی نیست
آن چشم شب نخفته، چرا پشت پنجره
با آن نگاه غمگین
ژرفای آسمان را
می کاوید؟
آنگاه باز می گشت.
نو مید
می گریست!!

+نوشته شده در دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٢٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

دیروز چند شنبه  بود نمیدانم.دیروز که خود را باز در آینه دیدم.

دیگر چه فرقی میکند...وقتی  باز هم دیر است.انگار شده است پیشانی نوشت من.  که  آدمها چقدر دیر

نبودنم را حس می کنند.حتی بودنم را.

+نوشته شده در یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ساعت٢:۳٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

گاهی فکرمی کنم  احساس خوشبختی کردن  نیاز به بهانه هایی که ما می آوردیم ندارد.

وقتی که از کنار پارک عبور می کنم و میبینم که بعضیها چقدر صمیمانه به بهانه عصرانه ای ساده مثل نون وپنیر و خیار کنار هم نشستن و دارن از در کنار هم بودن لذت می برن با هم شادن و میخندن.یا اینکه  یک بستنی دستشونه و دارن با هم توی پارک قدم میزنن.

فکر می کنم با هم بودنو از در کنار هم لذت بردن هیچ خرجی نداره. ولی ما چقدر زندگی رو سخت میکنیم.حتی برای یک دیدار و پیاده روی ساده.

بجای اینکه فکر کنیم وقتی میخوایم با عزیز ی باشیم. کدوم رستوران با کلاس و گرون یا کافی شاپ بریم.(من که هیچ وقت معنی کلاس برام جا نیفتاد و بدنبالش هم نبودم.به نظرم خیلی سطحی نگرانه وخالی از معناست)به این فکر کنیم که چجوری می شه بسادگی از وجود هم لذت برد و در کنار هم به آرامش رسید.


اصل با هم بودن ودیداره...فرعیات رو گاهی بر اصل ارجح می کنیم.


چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی

چونکه به بخت ما رسد اینهمه ناز می کنی

ای که نیازموده‌ای صورت حال بیدلان

عشق حقیقت است اگر حمل مجاز می کنی

 

ای که نصیحتم کنی در پی او دگرمرو

در نظر سبکتکین عیب ایاز می‌کنی

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم

قبله اهل دل منم سهو نماز می کنی

 

دی به امید گفتمش داعی دولت توام

گفت دعا به خود بکن ، گر به نیاز می کنی

گفتم اگر لبت گزم ، می خورم و شکر مزم

گفت خوری اگر پزم ، قصه دراز می کنی

سعدی خویش خوانیم ، پس به جفا برانیم

سفره اگر نمی نهی دربه چه باز می کنی

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:٥۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

آره داد میزنم چیه....کم آوردم.

من  تو زندگی کم آوردم.

 

حالا خستم....نمی کشم.

به  کی بگم؟

 

 

...................

تنهاییم را با تو قسمت میکنم . سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من . عالمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه . فقط یک لحظه خوب من بیاندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم . شبنمی نیست

شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آنرا

در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید . هزاران شاید دیگر اگر چه

 اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

)(محمد علی بهمنی

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ساعت٩:٤۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

احساس  کنترل  شده ...لذت بخش نیست...احساس غیر  قابل  کنترل میرینه...گند میزنه ... به همه ی چیزایی که دوس داری.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ساعت۱:٠٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت

برو ای فقیه و  با ما مفروش پارسایی

+نوشته شده در یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ساعت۱:٤٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

ار فراق دوستان بس که نشست بر دلم
می‌روم و نمی‌رود ناقه به زیر محملم



بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی
بار دلست همچنان ور به هزار منزلم



ای که مهار می‌کشی صبر کن و سبک مرو
کز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم



بارکشیده جفا پرده دریده هوا
راه ز پیش و دل ز پس واقعه‌ایست مشکلم


معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود
گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم


آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو
تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم


ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من
چون برود که رفته‌ای در رگ و در مفاصلم


مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم
مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم


گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق
ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم


سنت عشق سعدیا ترک نمی‌دهی بلی
کی ز دلم به دررود خوی سرشته در گلم


داروی درد شوق را با همه علم عاجزم
چاره کار عشق را با همه عقل جاهل
م

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٥ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧ساعت۱٢:۱۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

به این فکر  می کنم اگر جنسیتم چیز دیگر بود و زن نبودم باز

هم این اتفاقات موازی برایم رخ میداد؟

 

...............

اونا که توو زندگیشون، قصه های خوب شنیدن

توو قمار زندگانی، همه جور بازی رو دیدن

اونا که توو خلوت شب، شعرای حافظ و خوندن

همه راه و رفتن اما،  بر سر دو راهی موندن

 

بهشون بگید  که اینجا، یه نفر همیشه مسته

یه نفر همیشه  تنها، سر این کوچه نشسته

 

بهشون بگید که قصّش مثل شاهنامه درازه

کی بوده؟ کجا رسیده؟، چه جوری باید بساره؟

حالا قصه هاش مستا توی میخونه ها میگن

اما اون همیشه مست و توی اونجا را نمیدیدن

+نوشته شده در دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:٠٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

 

مشکل کجاست؟

چی کمه؟

چرا هیچ کی راضی نیست.

اونی که متاهله ناراضیه و احساس تنهایی می کنه.

اونی که مجرده همینطور.

اونی که موقعیت شغلی و اجتماعی داره.اونی که نداره.

اونی که پول داره.اونی که نداره.

اونی که سالمه اونی که مریضه.

اونی که معتقده و ایمان داره اونی که لائیکه.

انگار همه یه چیزی کم دارن.

هیچ کی راضی نیست.

همه دنبال آرامشن. یه چیزی جاش این وسط خالیه که آدما رو راضی کنه و به آرامش برسونه.

اون چیه؟چرا هیچ کی نمی دونه.

چرا این شده معظل اجتماع ما؟

ما داریم به کجا میرسیم.کی باید ما رو نجات بده از این انحطاط  از این زوال از این سردرگمی؟

اون چیه؟چی جاش خالیه؟

اون نوش دارو اسمش چیه؟

 

 

 

-------------------------

پ ن:

گاهی نمی فهمی

سر در نمیاری از اتفاقهایی که داره یه سره پشت سر هم میفته.

مثل هم وموازی هم.

+نوشته شده در شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧ساعت۳:۳٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

معذرت می خوام ولی همچین مونده اینجای گلوم که بگم:

ج  ن   د   ه   فقط اونی نیست که می ده و پول می گیره.من توی ادبیاتم به خیلی های

دیگه ج می گم که اون کسیکه  میده و پول می گیره سگش شرف داره به این رزلهای کثافت.

+نوشته شده در جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧ساعت٦:٢۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

سخت بیدار میشوم.سخت می خوابم.سخت غذا می خورم.

خود را آداپته می کنم.چند سال این آداپتگیم خواهد طول بکشد نمی دانم.و در نهایت این منم که همیشه تسلیمم.

و این با ر هم تسلیم میشوم.

یعنی من واقعا اینقدر که شما می گو یید بد هستم؟

باز هم دستهاییم را به نشانه تسلیم بالا می برم. فقط نمی دانم چرا خود متوجه آن نیستم.

وقتی شکایت می کردم که تاریخ روی دور تکرار است فقط آدمهای آن عوض می شوندو وگرنه اتفاقها همان است.می پرسیدم که چرا؟؟؟!!!

نگاهی کرد و پوزخندی زد و گفت  لابد لیاقتت همینه. خلایق هر چی لایق.

صدام لرزید اشک توی چشمم حلقه زد.

گفتم یعنی واقعا من اینقدر بدم؟که لیاقتم... .

+نوشته شده در پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ساعت٩:٠٤ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

 

٠  = 44 -   44 0
١= 44 ÷ 44 1

٢= 4÷4 + 4÷4

2
٣= 4÷ (4+4+4) 3
۴= 4+ (4-4)*4 4
۵= 4÷ (4+4*4) 5
۶= 4*4/0 + 4/4 6
٧= 4 - 4÷44 7
٨= 4/4 + 4/0- 4 8
٩=4÷4 + 4+4 9
1٠= 4/4÷44 10
١١=4÷4 + 4/0÷4 11
1٢= 4÷ (4+44) 12
1٣= 4÷44 - !4 13
1۴=4/0-(4/0-4)*4 14
1۵=4 + 4÷44 15
1۶=(4-44)*4/0 16
1٧=4÷4 + 4*4 17
1٨= 4/0 + 4/0*44 18
1٩=4÷4 - 4-!4 19
٢٠=(4+4÷4)*4 20


حرف از ریاضی و بازی شد یاد نسبت طلایی افتادم.


راستی شما می دونید عدد فی یا همون نسبت طلایی چیه؟

شاد بعدا اگه نمی دونستید براتون ازش نوشتم.چشمک

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ساعت٢:۱۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

می خوام بدونم  تکلیف ما مجردا که شوهرو و بچه  نداریم چیه؟

که امروز کسی برامون  کادو نمی گیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عصبانیگریه

+نوشته شده در سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:٥۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

امروز ایمیلی ازدوستی بدستم رسید  درمورد کتاب "پشت حجاب ایران"بد ندیدم جملاتی ازاونو اینجا بذارم.


کریستیان  هوفمن، نویسنده‌ی کتاب "پشت‌ حجاب ایران" از تجربه‌های خود از "مکان‌هایی که غریبه‌ها معمولاً به آن‌ها راهی ندارند"، می‌نویسد. به روی او ولی همه‌ی درها بازند، چون هوفمن هم زن و هم همسر سفیر سوئیس در ایران است.

چندی پیش کتاب "پشت‌ حجاب ایران ـ نگاهی به کشوری در پرده"، از کریستیانه هوفمن، (Christiane Hoffmann) در انتشاراتی معتبر دومون، به زبان آلمانی منتشر شد. این روزنامه‌نگار 41ساله هامبورگی، بین سال‌های 1999 و 2004برای روزنامه‌ی فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ از تهران گزارش می‌نوشت. پیش از آن هوفمن، گزارشگر همین روزنامه در مسکو بود. تجربه‌های او از این کشور امکان می‌دهند که بتواند با دیدی متفاوت و غیر معمول به مسائل ایران، این "کشور در پرده"، نزدیک شود و رویدادهای سیاسی آن را با حوادثی که در روسیه رخ داده‌اند‌، مقایسه کند. هوفمن هم‌چنین در این کتاب برخی از شرایط اجتماعی ایران و آلمان را با یکدیگر می‌سنجد.

حمام سونا و نمادهای فرهنگی

 

هوفمن به حمام سونای زنان تهران هم می‌رود و برای شنیدن صحبت‌های هم‌جنسان ایرانی خود گوش‌ می‌خواباند. در این حال او می‌کوشد، برداشت‌های سوبژکتیو خود را با شاخص‌های فرهنگ اسلامی پیوند بزند و به نتیجه‌ی کلی و عامی دست‌یابد. مثلاً او با دقت در رفتار زنان ایرانی، به این نتیجه می‌رسد که آن‌ها «بدن خود را نادیده می‌گیرند.» چون حاضر نیستند در خارج از کابین، لباس عوض ‌کنند و با مایو در اطاق سونا می‌نشینند. دلیل این «رفتار خوددارانه»، به‌نظر هوفمن شرم است. او می‌نویسد: «زنان ایرانی سعی می‌کنند، بدن خود را کمتر دریابند و در عین حال، برعکس، دیوانه‌‌وار می‌کوشند که زیباتر و زیباتر جلوه کنند، انگار که زیبایی می‌تواند، بر شرم غلبه کند. انگار که می‌توان با زیبایی‌ بیشتر این حکم را تغییر داد؛ حکمی که مرد‌سالاری اسلامی درباره‌ی آنان صادر کرده است: این که بدن زن، خطرناک است، که بدن زن نظم جامعه را به‌هم می‌ریزد، که سلامت جامعه را تهدید می‌کند و از این رو باید هر طور شده در خفا بماند.» هوفمن هم‌چنین می‌نویسد که زنان ایرانی دائم  به «بدن شرم‌زده‌ی» خود می‌پردازند: «بند و مومک می‌اندازند، آرایش می‌کنند، نقش و نگار می‌کشند، دماغ عمل می‌کنند، سینه و شکم‌شان را به دست جراح می‌‌سپارند، پوست صورت می‌کشند، چربی در می‌آورند، خلاصه پول و وقت فراوانی صرف می‌کنند تا به کمالی برسند که آن‌ها را سرانجام درخور عشق‌ ‌سازد، کمالی که به آن‌ها اطمینان ‌دهد که دوست داشته می‌شوند، کمالی که دست آخر بهشان اجازه ‌دهد که از خود خجالت نکشند.»

+نوشته شده در دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:۳٩ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

خیلیها می گن آدما چند دستن.

یه دسته هم آدمهایی هستن که  دقت کنی می بینی همیشه دیگران در موردشون مقصرن.

همیشه دیگران بهشون ظلم کردن.

همیشه دیگران در رفتارهاشون در مقابلشون اشتباه کردن.

دیگران گیر می دن.دیگران اعصابشونو بهم می ریزن. 

و آنچنان هم ماهرانه همه چیو می ندازن گردن طرف که خودت باورت می شه و خشکت میزنه.

معصوم هم اینقدر بی گناه و بی اشتباه نیست.

ممکنه فرض محال  دیگران 9موردو اشتباه کنن. ولی گاهی شجاعت اینو داشته باشیم قبول کنیم شاید یک مورد هم ما اشتباه کردیم.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ساعت۱٢:۱٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

چه چیزی به یک رابطه امنیت می دهد؟

 

===========



دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از حرفهای ناگفته است از حرکات ناکرده

اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من ....
 
 
گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاری است

زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد

از بخت یاری ماست شاید هر آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد
 



 " چند بار امید بستی و دام بر نهادی

تا دستی یاری دهنده کلامی مهر آمیز نوازشی یا

گوش شنوا به چنگ آری ؟

چند بار دامت را تهی یافتی ؟

از پای منیش آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری
 
و حالا ......

پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز

بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم ....

بادبان برچینم ....

پارو وانهم ...

سکان رها کنم 

به خلوت بندر گاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم.

آغوشت را بازیابم و استواری

امن زمین را زیر پای خویش.....
 
پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن سنگین سنگین

بر دوش می کشیم

بار دیگران را به جای همراهی کردنشان .......!
 
 

در راه خویش(عشق) ایثار باید نه انجام وظیفه


(مارگوت بیگل-ترجمه شاملو)

 

+نوشته شده در شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ساعت۱:۳۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()