بربادرفته

یه موقع هایی هست...گیج می شی...قلبت هری می ریزه...هجوم جریان خونو به مغرت حس میکنی...روحت از تنت کنده می شه...اصلا انگار که توی این دنیا نیستی...نمی دونی باید استرس داشته باشه...ناراحت باشی...یااینکه خوشحال....عین گیجی مستی نمی دونم شایدم نئشگی...خلاصه انگار... .

تلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم
عریان کندم هر صبحدمی
گوید که بیا من جامه کنم
در خانه جهد مهلت ندهد
او بس نکند پس من چه کنم
از ساغر او گیج است سرم
از دیدن او جان است تنم
تنگ است بر او هر هفت فلک
چون می رود او در پیرهنم
از شیره او من شیردلم
در عربده اش شیرین سخنم
می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم
من چنگ توام بر هر رگ من
تو زخمه زنی من تن تننم
حاصل تو ز من دل برنکنی
تلیست مرا من خود شکنم

(مولوی)

 

پن:اگر با من نبویدش هیچ میلی چرا تنگ مرا بشکست لیلی...کاش می فهمیدی چرااینقدربهونه گیری می کنم.

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

ای بابا این چه وضعیه...اینروزا همه دیوارای پوشالی به پست ما می خوره...به هر چی تکیه

می کنم فرتی میخورم زمین.

+نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥٢ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

برای بیاد آوردن بدترین خاطرات و لحظه های زندگی اندک مکثی نمی کنیم پشت سر هم

ردیف می شه.ولی وقتی بخوایم بهترین لحظه زندگی رو بگیم که کی بوده باید   فکر

کنیم.گاهی ممکنه اصلا چیزی بیاد نیاد.

+نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت٩:٠٧ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

بغضش ترکید...پهنای صورتش خیس اشک شد...گریه امونشو برید...بریده بریده می گفت:

خداچقدر خفه خون بگیرم...من که مدتهاست لب به گلایه باز نکردم...

خدایا تو دیگه چرا...بنده هات نمی دونن بار چی رودوشمه که کمرمو خم کرده...کم لطفیاشون...گاهی زخم زبوناشون راحتم نمیذاره...تو چی؟

تو هم نمی تونی ببینی چند ساعت  دور باشم از مشکلات؟...چند ساعت خود مو بزنم به کوچه علی چپ.؟..حتی چند ساعت بی خیالی رو از من دریغ می کنی؟...تو چرا اینقدر خسیس شدی؟... به چه جرمی مدتهاست همه لحظاتم رو تلخ تر از زهر می کنی؟...بی هیچ گناهی ...من از بنده هات شاکی نیستم...من زخم زبونا و تهمتهای اونا رو نادیده می گیرم...از اونا انتظاری نیست...چون نمی دونن چه مرگمه...شاید اگه می دونستن مهربانتر بودند با من...من از تو شاکیم...تو که دیگه می گن آگاهی...من از حقم در مقابل تو نمی گذرم...تو سر پل صراتت جلوی بنده هاتو می گیری...ایندفعه منم...آره من...بندت...من می خوام جلوی پل صرات یقتو بگیرم...که به چه جرمی ... تو که می دونی من چقدر ظرفیت دارم...می دونی که چقدر کشش و توانایی دارم...می دونی که توی این دنیات چقدر تنها و بی پناهم... این اصلا عدالتی که  ازش دم می زنی نیست.نه جسمم می کشه...نه روح و روانم.


-نگاهی کرد سرشو انداخت پایین ...همینجوری که زیر لب زمزمه می کردراشو کشیدو رفت:

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد

ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

+نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ساعت۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

دل را زخود بر کنده ام با چیز دیگر زنده ام....

........................

امروز عقل من زمن یکبارگی بیزار شد....

..........

تنها چیزی که دم دست نداشتم و باید تهیه می کردم یه اره مویی بود.
رسیدم خونه مو هامو اول با قیچی کوتاه کردم. بعد با تیغ از ته کلمو تراشیدم. کلم سفید شد. سفید سفید. برق می زد.با یه خودکار از یک سانت بالای ابرو شروع کردم دور تا دور سرم خط کشیدم.
اره رو برداشتم با دقت شروع کردم به اره کردن کلم. البته فقط دور تا دور و استخون جمجممو.
جوری که وقتی تموم شد راحت قسمت بالا جدا شد بدون اینکه آسیبی به محتویات درونش رسیده باشه.
مغزم پیدا بود. آروم با دست برداشتمش ..مجبور شدم با قیچی رگها رو ازش جدا کنم. مویرگها خودشون پاره شدن.
حالا نوبت دل و جیگر بود.قفسه سینه رو هم با یه تیغ جراحی شکافی دادم و اونا رو هم با دقت در آوردم.تنها چیز ی که اذیتم می کرد خونی بود که می زد بیرون .خیسی کلافم می کرد.
یه نخ و سوزن میخواستم تا سینمو بدوزم. چسب قطره ای هم که جمجممو بچسبونم سر جاش.
ترجیح می دادم بعدا این کارا رو بکنم.
رفتم اشپز خونه.
مغزو گذاشتم روی تخته گوشت و با ساتور ریز ریزش کردم.همینطور جیگر رو.
با نوک کارد از بغل برشی دادم به قلب . درست مثل وقتی که می خوام ساندویچ درست کنم و باگت رو برش می دم.
مغزو جیگر رو گذاشتم لاش. به زحمت جاش دادم.
حالا فقط یه لیوان شراب مخصوص کم بود.
اونم مهیا شد.
شروع کردم به خوردنشون.
شراب گرمم کرد.
شکمم هم سیر شد.
سیگاری هم دود کردم.
بقیه کارا به عهده معده بود . وبعدش روده.
چشمام داشت می رفت.
خونها لخته شده بودو اذیتم می کرد.
خودمو به تختخواب رسوندم.و بخواب رفتم.

مهر ٨۵

+نوشته شده در دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ساعت۳:٢٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

هر چی بیشتر از عمرم میگذره بیشتر این قضیه رو لمس می کنم...دنیادار مکافاته...از هر دستی بدی از همون دست می گیری...طبیعت قانون داره.

+نوشته شده در جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧ساعت٦:٠٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

دلی که شکست دیگه شکسته.

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٠:۳٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()


آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت


 خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
 تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت


 دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

 

(سایه)

+نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ساعت٩:٢٥ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

دیشب همینجوری داشتم فکر می کردم حاظرم ده سال از زندگیمو با یک ماه از اون ۵ ماهی که خیلی فکر می کردم آخرشه و خوشبختم و از این حرفا عوضش کنم...همینجوری  به تناسب دیگه هر ده سالی یک ماه...میشه هر یک سالی سه روز...بستگی به بقیه عمرم داره...باید تناسب بست...رسیدم به اینجا که اگه یه روز از عمرم مونده باشه باید با ١٢ دقیقه زندگی ...مثل اون ۵ ماه عوضش کنم...١٢ دقیقه زندگی در خوشبختی رو ترجیح می دم به ٨۶۴٠ دقیقه زندگی در........حالا هر چی می خوای اسمشو بذار.ولی حالا این آرزو برام محاله...چون فکر نکنم دیگه اون روزا بر گرده به هزار و یک دلیل.

ولی خوب فرض محال که محال نیست.

پ ن:اگه در مورد پست قبل نظر ندادید...ممنون می شم نظرتون رو بدونم...بعد توی یک پست همه نظراتو جمع بندی می کنم.

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥٥ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

از نظرشما

تعهد چیست؟

معیار سنجش تعهد چیست؟

معمولا ما در مقابل چه چیزهایی خودمان را متعهد می دانیم؟

چه عاملی باعث پایبندی انسانها به تعهدشان می شود؟

آیا باید برای پایبندی به تعهد اجبار خارجی یی هم وجود داشته باشد؟

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ساعت۱۱:٤٦ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

غربت عمیق اندوه منو

چاه خشک تو بیابون نداره

سردی و تاریکی زندگیمو

هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره

مثه شعر مرثیه از شب و گریه پرم

برای تموم شدن لحظه ها رو میشمرم

کی ستاره منو از آسمون

پشت این پرده خاموشی کشید

گلدون شیشه ایمو کی زد به سنگ

کی منو به خود فراموشی کشید

کاش میشد واسه خودم گریه کنم

اونقدر گریه که دل پاک بشم

سبک و پاکیزه مثل خود اشک

زیر خاک گریه هام خاک بشم

چشمای ساکت تو رنگ شبه

شبی که سرده و فردا نداره

شبی که باید بمیره زیر نور

مثل اون مرگی که اما نداره
کاش یکی حرف منو باور میکرد

کاش یکی میفهمید اندوه منو

کاش یکی تو بهت تنهایی من

باورش میشد غم شکستنو

............

این آهنگ ستار داره صداش میاد....یه غم عجیبی میاره توی دل آدم...

شاید هر کدوم از ما توی این آهنگا ...شعرا...یه تیکه از زندگیمونو  پیدا

کنیم...نمی دونم...شاید... گاهی... .

+نوشته شده در جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٢:۱٠ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 


یه دیالوگ هست که گری کوپردرلانگفلو دیدز(نقش اش در اقای دیدز به شهر میرود) میگه:مردم اینجا با مزه اند .اونا برای زنده موندن اینقدر کار میکنند که یادشون رفته چه جوری زندگی کنند.

............

نیمه اول سال ٨٧ که لعنتی بود....امیدوارم نیمه دومش یه نفس

راحت بشه کشید. واوضاع روی روال عادی بیفته.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()