بربادرفته

چه فاصله تلخیست که از من گرفته ای... .

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ساعت۸:٤٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

نوجوانی هم برای خود عالمی دارد...عاشق چشم  های مشکی وحشی بودم...بدنبال دوچشم وحشی یی می گشتم که  نگاهش ، سرکشیش برای خودم باشد...بزرگتر که شدم فهمیدم هیچ چیز  آرامش وامنیت دو چشم مهربان را ندارد...هر چند هنوز هم چشمهای وحشی را می پسندم...ولی  صاحب آن چشمهای مهربان را دوست تر میدارم.

+نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ساعت۱:٥۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

خیلی مواقع یادم میاد حرفایی که میزدی...

دنیای ما به نگاه نسوخت به وهم وپندار سوخت که هر چه پندار کردم باطل بود.

+نوشته شده در جمعه ٢٤ آبان ۱۳۸٧ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

بگذار با این گیجی  یی که در جانم ریشه دوانده خداحافظی کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ساعت۱٠:۱۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

وقتهایی ویار  می کنم.آدمها را که می بینم تهوع می گیرم.

+نوشته شده در شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧ساعت٥:٢۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

لذتی در راحت صحبت کردن،یا بقولی مودب نبودن هست که شاید در همخوابگی هست.

وقتی راحت و بی پرده حرف بزنی حتی فحش بدهی به اندازه تمام سالهای خود سانسوری در صحبت کردن ارضاء میشوی.

----------------------

پ ن:نمی فهمم اینقدر تاکید پدر را در ادب.چرا باید همیشه به هم شما بگیم.یا اینکه وقتی میخواهیم وسیله ای را به دیگران بدهیم چرا باید دو دسته  و با احترام  اینکار را بکنیم.چرا باید در اوج عصبانیت هم مودب بود.در شوخی مودب بود.البته از تمام رفتارهایش  لیدیزفرستش را از همه بیشتر دوست می دارم و بمذاقم خوش آمده.انگار در تمام این سالها بد جوری مودب بودنو رعایت احوال دیگران کردن روی اعصاب من راه می رفته.چند سالی هست دور از چشم پدرمواقعی خود سانسوری را کنار گذاشته ام ، راحت و گاهی دهان دریده سخن می گویم.بگذار بگویند دختر باید ادب و شرم در گفتار داشته باشد.اینهمه سال زبانزد ادب بودیم چه شد؟

+نوشته شده در جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧ساعت۱:٠٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

من دوست دارم ...کیف می کنم....غرق لذت می شم از این جَو گیری...موجی که یهو وبلاگرا رو می گیره...طرف تا 6 ماه پیش معنی مینی مال رو نمی فهمید چیه...اصلا نمی تونست تلفظش کنه...حالا کلی حال میکنه مینیمالیست نویس شده...هر کی اومد یه جمله بی سر و ته ک.. وشر نوشت اسمنشو می ذاره مینیمال.

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧ساعت٦:٥٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

وقتی فکر میکنی...میبینی یه زمانی هیچ چی نداشتی...خیلی آرزوها داشتی...ولی خوش بودی....الکیخوش.مثلا دوران دانشجوییت جمع شدنای دور هم...دو در کردن کلاسا...سیگار کشیدنهای یواشکی....شب نشینیا...بحثهای فلسفی....یا حتی چرت و پرت گفتنها و مسخره بازیها...قهقه های  آسون...چه لذتی داشت...چقدر الکیخوش بودیم...با هر چیزی شاد می شدیم....شاید فکرمی کردیم ایده آلمون اینه که یه کار درست و حسابی...خونه مستقل وجدا از خونواده...ماشین داشته باشیم... دیگه آخرش بود اینا...حالا چی؟

به اینام رسیدیم باز میخوایم..باز یه چیزی کمه...حالا اینا هست...دیگه دلخوشیهای الکی نیست...وقت نیست...شاد نیستیم....هممون یه جوری عصبی هستیم.دنبال ایده آلهای جدیدیم .

کِی به کِی بشه همو ببینیم.

باگذشت زما ن مطلوبها میشه موجودها....یعنی هر چی پیش میره به مطلوب که می رسیم مطلوب جدید میاد.

 

آره هرچی هست عرض زندگی(کیفیتش) مهمه نه طولش....باز خوبه که

یکسری  چیزا هست که بیادش بیفتی و شاد شی... .

میگن مهم نیست چقدر زندگی می کنی....مهم اینه که خاطراتی بسازی که باهاش یه عمر زندگی کنی.(اینو دوستم  میگفت)

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧ساعت۱۱:٠٠ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

((-یاوه منال!

تو را در خود می گوارم من تا من شوی.

جاودانه شدن را به درد جویده شدن تاب آر))

(نمی دونم از کیه این شعر)

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧ساعت۱:٥۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

می گه بابا جون چه توقعی داری ،تو جایی زندگی می کنی که خیلی

تحویلت بگیرن ارزشت اندازه تخم چپ یه مرده.

 

(بریدن آلت تناسلى مرد چه از بیخ وچه تمامى سر آن دیه کامل را دارد .


دو بیضه دیه کامل ویکى نصف دیه را دارد .)

 

+نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ساعت۸:٤٤ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

چند رگه خاموشی یک بغض گنگ وبی منشاء.انگار این کلمات شده شروع  همیشگی دردنامه  های دلتنگی  من.دوست ندارم اینجابنالم...غر بزنم...قبلا هم گفتم اینجابرای خیلی از ما یه جور چاهه که توش حرفامونوبزنیم....شایدم سبک شیم.حالام من خستم...سنگینم،بغض دارم.بهانه گیرشده ام...بهانه می گیرم...بغض می کنم...آغوش می خوام که پناه ببرم  بهش،گریه کنم.سبک شم.امتدادی برای لحظه هام پیدا نمی کنم.انگارتمام دنیادست بدست هم دادن تا به این وضعیت دامن بزنن.تا دمی باشندبرای آتش زیرخاکسترم.همه،همه  ازنزدیکترین هایم  تا غریبه ترها.دقیقا شدم مثل بچه ای که بد خواب شده و همش دنبال بهونست.تابغض کنه گریه کنه. داد بزنه.

پناهم ده.شاید... .

............

یک لیوان آب
چند قرص
همه را چشم بسته سر می کشم
دمر می خوابم
هنوز هم چشمانم بسته است
توی دلم می شمرم
یک ..دو ..سه ...چهار ....
آخ
لبم را آرام گاز می گیرم
بوی الکل تمام فضای ذهنم را پر می کند
همه جا تاریک است
صدایی مدام در درونم می گوید :
چشمهایت را ببند.
باز نکن
به هیچ چیز فکر نکن
آرام باش.
حس می کنم دستی آرام آرام روی موهایم می لغزد
پر می شوم از یک حس ِ غریب
پلک هایم می جنبد
: باز نکن
خوبه ..خوبه ...
با خودم می گویم اینبار خواب نیست
آه ..
پس هستی
...
می خواهم حرف بزنم
آرام لبانم را می گشایم
: دلم می خواهد راه برویم
در دل ِ یک طبیعت بکر
جایی پر از برف شاید
من بدوم
و رد پاهایم
از تو دور شوند
تو دستهایت را باز کنی
و من باز هم بدوم
و آغوش گرمت
پناهم دهد ...
 
سکوت ...
سکوت ...
سکوت ...
...
دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم
تلاش می کنم بخوابم
مرا ببوس
نوازش گرم دست خیالی ِ تو
و
لالایی سرد برف
برای آسوده خوابیدن کافیست
شب بخیر آسمان من

  (سارا خ)

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧ساعت۳:۱٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 


طعم تلخ سیگار

و من زنده بگور

زیر حجم سخت

 

خاطرات دیروز

 

من وتو... تنهایی

التماس یک عشق

عطش بوسه  تو

دیوارهای تردید

 

 

 


+نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ساعت٢:۱٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

آها فهمیدم...ما فقط به هم معتاد شدیم،نه چیز دیگه ای.

+نوشته شده در یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ساعت۱۱:٥٦ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

لیلا هم لیلا های قدیم...دلمون خوشه اسممون لیلاست و دختر قلب بهاریم.

مسبتو شکر چی کم می شد یکی هم یه بیت از این شعرای لیلا دار رو برای مامیخوند.خدای نکرده آرزو بدل از این دنیا نریم.نه اینکه حسودی مسودی کنیما.نه اصلا اشتب فکر نکن.همینجوری یهو دلمون خواست .یکی یه خورده نازمونو بکشه.این دلمون غیلی ویلی ر فت یکی یه خورده عاشقمون بشه.

+نوشته شده در جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ساعت٤:۱۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

دلم می خواست اینجا بنویسمش...ولی جراتشو ندارم .

+نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ساعت٢:۳٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

انگار که همه کاردنیا درست شده فقط مونده مدل راه رفتن من...اون از بابامون که حسرت لیدی بودن دختراش موند به دلش که خانومانه لباس بپوشن  ...کفش پاشنه بلند و از این حرفا...تریپ مودبی  و ناز و غمزه دخترونه...اون از خاله خانوم که تا منو گیرم یاره 4 تا کتاب میذاره روی سرم که راه بروقدما پشت سر هم روی یک خط...کتابا نباید از سرت بیفته.

خلاصه عالم و آدم درمورد راه رفتن من نظر دادن و هر کی راه رفتنمو تشبیه کرد به یه چیزی...یکی مثل پنگوئن...یکی اردک...یکی هم تن تنی...چه میدونم این یکی یعنی چی .

بابا جون را ه رفتن خودمه.دلم نخوادقر بدم راه برم.دلم نخواد روی یه خط راه برم.خانومانه باشم.باید به کی بگم.خوب سخته...من کلا آدم آزاد و راحت طلبی هستم.گریهناراحت هی گیر میدن خوب.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠۸ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()