بربادرفته

یلدا را می خواستم تا با تو کوتاهش کنم،

باتو...با عشق ، با بوسه، با لبخند

جای همه هندوانه ها  و انارها و آجیل ها

حتی جای همه آدمها

 

 

بی تو...

بی عشق،بی بوسه،بی لبخند

چه فرقی می کند

دقیقه ای  شب را

طولانی تر

برای کسی که هر شبش دراز تر ازهزار یلداست.

+نوشته شده در شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ساعت٦:٥٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید اخر... .

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧ساعت۱٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

اگه سه روز از عمرتون مونده باشه چیکار می کنید؟


"آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ساعت۱٠:٥٥ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

گفتم دل و جان بر سر کارت کردم                           هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشی  که کنی یاد مرا                        کان من بودم که بی قرارت کردم

+نوشته شده در جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧ساعت٩:٠٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

دوست دختر مَثَلِ  چوب دو سر گُهیه.

نه دوسته که موندگار باشه یعنی که تو رفتنی هستی بلاخره.تاریخ مصرف داری.نه زن طرفه که اونو متعهد کنه یه سری مسائلو رعایت کنه . زیادی حرف بزنی  همینه که هست می خوای بخواه(مجبوری تحمل کنی هر کاری می کنم) نمی خوای هری برو پی کارت.

 

=================

پ ن:21 آذر 87

 

یادش گرامی


غزلی در نتوانستن

از دستهای گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد

نغمه در نغمه افکنده

ای مسیح مادر ای خورشید!

از مهربانی دریغ چشمانت

با چنگ تمامی ناپذیر تو سرود ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد

رنگ ها در رنگ ها دویده

از رنگین کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

نقشها می توانم زد

غم نان اگر بگذارد

چشمه ساری در دل

آبشاری در کف

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن

از انسانی که تویی

قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد



شاملو

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ساعت٥:۱۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

می پیچم

پیچ در پیچ

در چرخ چرا ها

نه

نه

دیگر چرایی هم وجود نخواهد داشت

 

 

 

همه اش توهم بود.

***

چه بی رحمانه تازیانه زدم

بر پیکر احساس کسانی که

تنها جرمشان

تکرار واژه ×××× (دوستت دارم) ×××× بود

****

چه دیر چه دور

 

افسانه من

دیریست

به خواب رفته است

و تونیز نخواهی توانست

توان کین ورزیدن و نیروی عشق را در من

بیدار گردانی

****

دریغا !!

که سرنوشت من چیزی جز

هیچ

نبود.

 

اگر هنوز هم هستی

تنها برای خالی نبودن عریضه است.

 

========

1 خرداد، 1385...لیلا

+نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧ساعت٢:٠٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

انگار همه کار  دنیا درست شده مشکلات و معظلات حل شده...فقط مونده  احساسای عاشقانه  و رومنس که همش میام اینجا درباره این چیزا می نویسم.از قدیم گفتن گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره.

راستی اگه آدما دل نداشتن دنیا چجوری میشد؟

اگه  مجبور یاشی یکی از این دو تا رو انتخاب کنی به نظرت  مشکلات مختلف  داشتی و  عشق امن داشتی دنیا قشنگ تر بود یا اینکه هیچ مشکلی نداشتی ولی عشق  هم نداشتی.کسیو نداشتی .سرگردون بودی.

به نظر من رویایرویی با بعضی مشکلات راحتره تا مواجهه با وقایع ناگوار احساسی.شایدم

اشتباه می کنم.شاید ما آدما بزرگش  می کنیم.شایدم من.

+نوشته شده در جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ساعت۳:٠۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

دیگر ازشهوت رفتن که همیشه همراهم بود ، از این شهر که غربت منست،خبری نیست.

پایم نمیرود...گویی در زنجیر دل گرفتار است.رهایش نمی کند حتی برای اندک زمانی.

من خواستم بتخانه ی دل کعبه سازم


عشقا تو باز این کعبه را بتخانه کردی

+نوشته شده در پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧ساعت٢:٢٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

امتحان کن .فقط کافیست دستت را به من دهی.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧ساعت۸:۳۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

راست میگن خریت که شاخ ودم نداره.

----------------

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧ساعت٢:٤۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

بهم می گفت تو هم مثل اسکارلت همون زن خود خواهی هستی که آخرش عشق واقعیتو گم می کنی.

 من خیلی بزرگ شدم. چندماه پیش 29 سالگیم تموم شد و سی سالگیم شروع شد.

در آستانه 30 سالگی ام. آره همون زن سی ساله. می گن سی سالگی اوج زنونگی یک زنه.خوب من خیلی بزرگ شدم دیگه اون بچه کوچولو نیستم. ولی فکر کنم هنوز زنونگی بلد نیستم.

هنوزم خود خواهم. . هنوزم خود خواهیمو دوست دارم.

 من یه فرق با اسکارلت دارم. ممکنه عشق واقعیمو نشناسم ...درسته برای رسیدن به اهدافم جنگیدم...درسته خودسرم. ولی من هیچ وقت دیگران رو برای رسیدن به اهدافم نتونستم وسیله قرار بدم.متاسفانه بیش از اندازه انسانم. واینو می تونم ثابت کنم  به همه 

با دلیل محکم.

+نوشته شده در دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ساعت۱٠:٠٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

چه خوش خیال...هنوزم صُبا وقتی گوشیمو روشن می کنم منتظر اِس اِم اِسَم.

 

+نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ساعت٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

گاهی وقتها وقتی کاری از دستت بر نمیادُ و تازه تو هم می شی قوز بالا قوز .باید خودت دمتو بذاری رو کولتو یه مدت گم و گور شی تا ... .


ای ز تو شاد جان من بی​تو مباد جان من

دل به تو داد جان من با غم توست همنشین

 

+نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧ساعت٥:٥٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()