بربادرفته

من نمی تونم واسه تو غرورمو بشکنم.

+نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت٥:٠٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

........................
اینروزها...

زندگی فیلمیست...

و آدمیان بازیگرانی حرفه ای در نقش ...

و من گویی در خواب شناورم...

+نوشته شده در شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱٠:٥٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

........................

مردان عکس العملهای خود را غیرت مینامند و همان رفتار ها را از جانب زنان حسادت ...و این گونه است که باز هم خداوند توجیه را آفرید برای مردان تا خود را عاری و زنان را حسود بدانند.به همین سادگی بازی با کلمات و سفسطه .

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱٠:٠٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

..................

وقتی به سر آشپز و کارشناس تغذیه اداره می گیم که در هفته یک از یکی از سه نوع غذای منوی روزانه رو عدس پلو یا لوبیا پلو بذارید .می گه  آقایون  بهشون بر می خوره می گن اینا غذا نیست چون باید در منو غذای نوع دوم باشه که مربوط به خورشتهاست.نوع اول مربوط به انواع کبابهاست نو ع دوم خورشتها،کوبیده و زرشک پلو با مرغ و نوع سوم هم غذاهای سبک بدون برنج و فست فودها.لوبیا پلو و عدس پلو جزو نوع دومها میشه که آقایون اعتراض می کنن.و چون نوع اول گرونتره معمولا کم پیش میاد بخورن.

ما خانوما معمولا کباب کوبیده و زرشک پلو با مرغ  بیرون و اداره رو کمترو بدون رغبت می خوریم در صورتی که برای آقایون جزو بهترین غذاهای منوی ادارست.

پ ن :جلوی آقایون بایدجور ی غذا گذاشت  معدشون باد کنه  تا بگن غذا خوردن.

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱۱:٤٢ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

خیلی چیزا حس می خواد...مخصوصا برای من که آدم حسی یی هستم...از جمله اونا نوشتنه....مدتهای زیادی که دیگه حس نوشتنم اینجا نیست اصلا انگیزه ای نیست...اگر هم یه چیزایی سمبل می کنم برای خالی نبودن عریضه است...یایه جور عادت و وابستگی قدیمی...شایدم انتظار.

+نوشته شده در شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱۱:۳٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

<<این جهان برای کسی که فکر می کمند،کمدی است و برای کسی که حس می کند تراژدی است>>

هاریس والپل

+نوشته شده در جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت٦:٤٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

یه امیدی واسه دل بریدن از همه غمام.

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱۱:٤٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

===============

هی زن...هی تو

کجایی؟؟؟؟ !!!

غرق کدامین رویا؟

پشت کدامین لحظه بن بست جا مانده ای؟

در آینه نگاهی بیفکن

چونان

زنی شده ای،

جاافتاده،


 زیر تشعشع سوزان سرنوشت

رنگ باخته

،،،،،،

روحت آبسن است


ودستهایت پر  ازنوازشهای مسکوت

،،،،،،،،،،


هی تو

سخت نگیر......

برای کودکان بدنیا نیامده ات

برای عشقهای در راهت

،،،،،،


خیلی چیزها ثابت میماند


ولی تو پیر میشوی

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت۸:٤۸ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

===========

تو شرایط عادی همه هستن...همه خوبن...توی خوشیها هم همینطور...ولی درست در لحظاتی که داری شرایط بدی رو می گذرونی...وقتایی که احتیاج به آرامش...یا یه پناه ...اونوقته که هیچ کس درکت نمی کنه...همه خودخواهی های خودشونو دارن...هر کی فکر خودشه...هیچ کی نیست همراهیت کنه...کنارت باشه...پناهت باشه...همراهت باشه...یه لحظاتی از خودخواهی اش بگذره...بخاطر تو...آدما اینجور مواقع هست که خودشونو نشون می دن...عوض اینکه مرحم زخمت باشن...یه دردی به دردات اضافه می کنن...پشتت یهویی خالی میشه....اونوقته که باید بفهمی که اشتباه کردی ...عزیز ترین کستم فکر خودشه...حتی اگه بگی بدادم برس ...انگار نه انگار که صدایی میشنوه....ولی تو انتظار داری...یه انتظار احمقانه...این خیلی درد داره...خیلی.

+نوشته شده در دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱٢:٠٧ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

.............................

من همینجوری راحترم...دوست تر دارم از عوام باشم.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت٤:۱٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

--------------------------------

یه دفعه می بینی همه حسها درونت مردن جز تنهایی.نه ... نه...حتی حس

تنهایی رو هم نداری .می رسی به خلا هیچ تعلقی به هیچ کی و هیچ

چی نداری . معلقی می چرخی توی فضا .

معلق می مونی می چرخی دست و پاهات وزن ندارن مغزت وزن نداره جسمت

وزن نداره ، رو حت وزن نداره.

می خوای ناراحت بشی از اینکه دیگه احساسی نداری ولی حتی نمی تونی

ناراحت بشی چون دیگه نمی تونی به چیزی فکر کنی همه چیز چه خوب

باشه چه بد هیچ اهمیتی نداره . فراموشی مطلق انگار از اول هیچ چیز وجود

نداشته. نه حتی صدایی ...هیچ چیز دور وبرت رنگی نداره نه سیاه نه سفید .

شاید هزار سال همینجوری گذشته . می گذره ...ولی حتی زمان رو هم

نمی تونی درک کنی .

+نوشته شده در دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱۱:٥۱ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

......................................................

گاه ارزو میکنم زورقی باشم برای تو

تا بدان جا برمت که می خواهی زورقی توانا

به تحمل باری که بر دوش داری

زورقی که هیچ گاه واژگون نشود

به هر اندازه که ناآرام باشی

یا متلاطم باشد دریائی که در آن می رانی

                                              مارگوت بیکل

+نوشته شده در جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت٦:۱۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

یه دفعه توی یکی از این سریالهای چینی  فردی که به رییسش خیانت کرده بود دیالوگی گفت که برام جالب بود:


تو دوبار اشتباه کردی یکبار وقتی که بهم شک کرده بودی و بهم اعتماد کردی.

یک بار هم وقتی که فهمیدی و نخواستی باور کنی.

+نوشته شده در چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت٩:٥٢ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()