بربادرفته

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟!


در این سراب فنا چشمه حیات منم


وگر به خشم روی صد هزار سال زمن


به عاقبت به من آیی که منتهات منم

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت٩:۱۸ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-

ژانر اون دخترایی که تا به آدم میرسن از خواستگارای جدیدشون حرف میزنن.سبز

+نوشته شده در شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت۱٠:٤۸ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.--.-.-.-.-.-.-.-

زنده بودنت را جشن بگیر

جامها یت را بنوش



و لبخند بزن

بر حقیقتی

که عریان تر است از همیشه

...........

خوب خیلی وقت بود منتظر این روز بودم که سی سالم بشه....حالا یه کم هیجان زدم.

تجربه های خاص و گاهی هم منحصر بفردی داشتم  توی این سی سال.بهتره بگم 

خیلی چیزای روتجربه کردم.(یه حرف بد بزنم؟خجالتجایی نبود ن ری ده باشممتفکر)

حالا یه زن سی ساله م .

اینم تجربه کردیم. بریم ببینیم 40 سالمون بشه چه  پ خ ... می خوایم بشیم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت۱٠:٤٠ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

_ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ _

توی غمام دوست دارم همیشه تنها باشم.همه تنهایی ها  برای خودم.اوج دلتنگی من در شاد ترین لحظاتم میباشد وقتی که جای هر یک از عزیزانم در کنارم خالیست تا تمام آن لحظات را با آنها به اشتراک بگذارم.

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است... - ... مثل تنها مردن !(شریعتی)

پ ن:کاش تمام تجربه های خوب زندگیم با تو بود.


+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

_ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ _

اینکه من انحصار طلبم هیچ ربطی به حسادت نداره.از بچگی همینجوری بودم.دوست نداشتم تو هیچ چی با کسی شریک باشم.به هر چی هم دیگران داشتن هیچ وقت چشم نداشتم چون حسود نبودم وقتی پای حسادت میاد وسط که به چیزایی که دیگران دارن حسادت کنی.وقتی نخوای چیزایی که خودت داری با دیگران شریک بشی اسمش حسادت نیست.حالا متاسفانه (البته برای طرف بنده خدا )از جمله چیزای خیلی مهمی که کاملا برای من انحصاریه مردیه که حالا تحت هر عنوان توی زندیگمه...می خوام همه چیش همه چیش فقط و فقط برای خودم باشه. خنده هاش... شوخیاش...حتی گریه هاش...حتی درد و دلاش.خلاصه همه چی دیگه.اصلا من طرفدار قانون همه یا هیچم.همون دیجیتالی سیستمم آنالوگ نیست که بین صفر و یک هم وجود داشته باشه یا صفر یا یک.

 خوب چیکار کنم همیشه همین جوری بودم از روز ازل چشمم آب نمی خوره عوض هم بشم .


پ ن1:خدا رو شکر پسر نشدم وگرنه زنمو نمی ذاشتم آفتاب مهتاب ببیندش زندونیش می کردم تو خونه که فقط مال خودم باشه.حالت ولی زورم به مردا نمی رسه که.

پن ٢(بی ربط):

کی شود این روان من ساکن

این چنین ساکن روان که منم؟

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت۱:٢۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

_ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ _

هیچ وقت نفهمیدم آدمهایی که دائم در حال نیش و کنایه زدن به دیگران هستن به چی می خوان برسن ،اصلا دنبال چی هستن؟

واقعا چنین رفتاری ریشه در چی داره؟

اینگونه رفتار کردن عارضه اش تنها رنجاندن اطرافیان و دلسرد کردن اوناست.

+نوشته شده در دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت۱۱:٢٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

   _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ _

عشق

رطوبت چندش انگیز پلشتی ست

و آسمان

سرپناهی

تا به خاک بنشینی و

بر سرنوشت خویش

گریه ساز کنی.

آه

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی،

هر چه باشد.

 

  _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ _

-یه دفعه دوستی برای زود باوریم بهم گفت تو احمقی و احمق می مونی...اونموقع بهم بر خورد ولی حالا هر چی بیشتر می گذره و دنیا بیشتر خودشو بهم نشون میده میبینم راست می گه من احمقم....احمق...ساده ...زود باور...خوش باور.احمق...احمق.


""بمیر ای رطوبت چندش انگیز پلشتی ""


+نوشته شده در یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت٤:٤٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

                               _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ _

حالا که دارم شمارش معکوس میکنم برای رسیدن به سی سالگی.حس می کنم از همیشه کمرنگ ترم.گنگم...بی حسم.اصلا همون حس که چی بشه ای که خیلی وقتها سراغ آدما میاد.و گذرا هم هست.

به خیلی چیزاییی که میخواستم وقتی سی سالم شد برای خودم داشته باشم رسیدم ولی جای یه چیزی این وسط خالیه.یه تیکه اصلی از پازل نیست. که نمی دونم اصلا چیه....فقط می دونم یه چی کمه.

ما   لعبتگانیم    و    فلک    لعبت    باز

از  روی   حقیقتی   نه   از  روی  مجاز

یک   چند   درین   بساط   بازی  کردیم

رفتیم   به   صندوق   عدم   یک یک باز

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت۱:۱٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

_ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ _

همون بشکه تنگ و تاریکولازم دارم که همیشه وقتی حالم مثل حالاست دوست دارم برم توش جمع بشم خودمو لوله کنم و درش رو ببندم.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت٩:٢٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()