بربادرفته

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

چقدر باید  با واقعیتی که  هنوز نتونستم باهاش کنار بیام باز هم روبرو بشم؟

دیگه خوب می دونم من شهامت پذیرفتن بعضی واقعیتها رو ندارم.ولی مجبورم بروی خودم نیارم.

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت۱٠:٥۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

واقعیت آن است که دیگر آنچه در پیش دارم امید روزی بهتر نیست بلکه بی تفاوتی ساده و با آرامشی است در برابر همه چیز از جمله خودم...

                                               "آلبر کامو"

+نوشته شده در جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸ساعت۳:٠٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

یه ضرب المثل با حال می گه:آدم چیزیو که بالاآورده دوباره قورتش نمیده.

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت۱:٠۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

نگاه به سنم که می کنم خنده ام می گیرد که هنوز هم بزرگترین مشغله فکری ام با اینهمهگرفتاری و اسیر زندگی شدن عاشق پیشگیست.

فکر نکنم راست بگن که گشنگی نکشیدی عاشقی یادت بره.

گشنگی روح صد هزار بار بدتر است از گشنگی جسمه.که این یک علاوه بر روح جسم را همدرگیر می کند.اصلا کل زندگی را مختل می کند،گر غذای روح نرسد.

حال من مانده ام با این دل عاشق پیشه  بی سر و صاحب که کی می خواهد آرام بگیرد وخود را باز نشسته کند.

ترسم  روزی رسد که از خر پیر هم مسن تر شوم و کوس رسوایی مرا بنوازد بی آبرویم کند،بس  که بی حیاست دل.


+نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت٧:۱٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

 دلم برای عشق میسوزد که هیچ قدرتی ندارد.


پ ن:یه روزایی هست توی تقویم که ثبت میشن برات تا آخر تاریخ.این روزاعطر و بو دارن

طعم دارن مثلا طعم مستی .و گاهی هم عشق.و هر چقدر کهنه تر با ارزش تر.

+نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت٩:۱۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

نازلی (وارطان)سخن نگفت

..........--------..........

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی ! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸ساعت۱٠:۱٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

اگر با من نبودش هیچ میلی

چرا تنگ مرا بشکست لیلی

اینهمه بهانه گیری برای جلب توجه برای خواست محبت. برای دیده شدن؟!

تکرار اینکه فراموشی آسونه برای فرافکنی در اقرار  اینکه دل بریدن شکنجست.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ساعت٩:٠٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

یه دفعه حس کردم تارک دنیا شدم.بعد مدتها به دفترچه شماره های موبایلم رجوع کردم.

آدمهای قدیمی...دوستهای قدیمی...کسایی که مدتهاست دیگه خبری ازشون ندارم و مقصر هم منم.

 این چند وقتهتنهایی  بد اذیتم کرده.باید دوباره همه دوستیهای قدیمو زنده کنم.

همون قرارا، دور همیا، گردشا...  .اصلا خوب نیست که من وابسته به فرد شدم و تمام

حقوق و آزادیهای شخصیمو ،خودم دفن کردم.

+نوشته شده در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت۱٠:٠٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

یادش بخیر یه زمانی چقدر شور و شوق داشتم برای نوشتن اینجا.هر روز چقدر کامنت میذاشتم.چقدر دوست داشتم از بچه های وبلاگ نویس.دوستای قدیمی که نوشته های قبل منو می خوندن شاکین که من بعد از اینکه وبلاگمو حذف کردم و دوباره شروع به نوشتن کردم کلا نوشته هام عوض شده.حالا دیگه روزمره نویسی می کنم.ولی من واقعا دیگه هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم.در اصل کل زندگی من مدتهاست که دچار روزمرگی شده.

من واقعا شرمندم از روی بعضی دوستام که می خوان من همون لیلای قبل باشم ولی دیگه نیستم. امیدوارم یه روز دوباره همه حسهای قبل بر گرده.همه ذوق و شوق و انگیزه .

این حس که چی بشه مثل اینکه موندگار شده برای همیشه .

اگر هم هنوز می نویسم تنها برای خالی نبودن عریضه است. همین و بس.

 

پ ن1:چقدر پرم از خالی بودن.چق-----در ......... .

پ ن:امروز بعد مدتها چند تا کامنت گذاشتم.

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت٧:٤۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()