بربادرفته

از امروز من اونی میشم که تو میخوای.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت۸:٥۱ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

هر چه بیشتر دوستش دارم بیشتر غمگین میشوم.

......

هیچ نامی من را به نام خودم نمی‌خواند.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸ساعت٧:۳٦ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()

وقتی هیچ امتدادی برای لحظه هایت پیدا نمی کنی چه فرقی میکند چه

اتفاقی  بیفتد؟

نه له له تشنه کای صحرا
نه درخت و نه پرده ی وهمی از لعنت خدایان
از چارجانب راه گریز بسته است
درازای زمان را
باپای زنجیر خویش می سنجم
و ثقل آفتاب را
با گوی سیاه پای بند
در دو کفه می نهم
و عمر در این تنگ نای بی حاصل
چه کاهل می گذرد
قاضی تقدیر با من ستمی کرده است
به داوری
میان ما که خواهد گرفت؟
من همه ی خدایان را لعنت کرده ام
هم چنان که مرا
خدایان
و در زندگانی که از آن امید گریز نیست
بد اندیشانه بی گناه بوده ام!

+نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ساعت٤:٢٧ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

-.-.-.-.--.-.-.--.-.--.-.-.--.-.-.-.

و میگذارم تا ساده ترین دروغها را باور کنم... .


<<چیزی خوفناکتر از تکیه گاه نیست .ذلت رایگان ترین هر پناهیست که می توان جست.>>(نادر ابراهیمی)


چقدر دلم سنگینه چقدر حرف دارم...حرفهایی که حتی نمی تونم بگم.

همیشه سعی کردم تحمل کنم اونم به بهترین وجه.


"صبر مرا خواب برد عقل مرا آب برد

کار مرا یار برد تا چه شود کار من"


اگه حافظه آدم همیشه فعال باشه؟؟؟!!!

نه نمی خوام از حافظم کمک بگیرم.




من‌ام آری من‌ام
 
 
  که از این‌گونه تلخ می‌گریم
 
که اینک
 
 
  زایش ِ من
 
از پس ِ دردی چهل‌ساله----(سی ساله)----
در نگرانی‌ ِ این نیم‌روز ِ تفته
در دامان ِ تو که اطمینان است و پذیرش است
که نوازش است  و بخشش است. ــ
 

 

در نگرانی‌ ِ این لحظه‌ی یاءس،
که سایه‌ها دراز می‌شوند
 
و شب با قدم‌های کوتاه
 
 
  دره را می‌انبارد.
 

 

ای کاش که دست ِ تو پذیرش نبود
 
نوازش نبود و
 
 
  بخشش نبود
 
که این
 
 
  همه
 
 
  پیروزی حسرت است،
 
بازآمدن ِ همه بینایی‌هاست
 
به هنگامی که
 
 
  آفتاب
 
سفر را
 
 
  جاودانه
 
 
  بار بسته است
 
و دیری نخواهد گذشت
 
 
  که چشم‌انداز
 
 
  خاطره‌یی خواهد شد
 
 
  و حسرتی
 
و دریغی.(شاملو)
 


+نوشته شده در جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ساعت۱٠:٠۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

 

 

 

اجبار روزگار وادارم  کرده بیشتر مرد باشم تا زن ترسم از روزیست که بکل ذات  و نیازهای

زنانه ام را فراموش کنم و از من جز قالبی از یک زن نماند.

+نوشته شده در یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸ساعت۱۱:۱٠ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

باید این جمله هلموت شوک رو برای یکی از دوستام می گفتم که راهی که میره به هیچ جا نمیرسه فقط یه دوست رو از دست میده:

نسان حسود فکر می کند که اگر پای همسایه‌اش بشکند، خودش خواهد توانست بهتر راه برود."

پ ن:متاسفم_برای بعضی از آدما رفاقت یعنی پشم.ناراحتنگران

+نوشته شده در شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ساعت٩:٥٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()