بربادرفته

بگو در شبای تو چی می گذره؟بی من از شبای تو،کی می گذره؟

+نوشته شده در جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٤٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

امشب ....

 بر دلم
کوله باری سنگینی می کند...
کوله باری پرِاز دلتنگی...
دلتنگی های ....

امشب ....

تمام دلتنگی آسمان با من است.

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت۳:٥٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

ایثار هموطنام یعنی این دستبند سبزی که رو مچ همکلاسی کره ای من هست.صدای

آزادی ملت من.

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱:٢٢ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

+نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

این شبای بی قراری مال من.

+نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت٥:۳۳ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()

باور کنید برای زنی که تنها داره توی شهری مثل تهران زندگی می کنه هیچ چیزی به اندازه بودن یک مرد کنارش و همراهش تو سختیها  تو خوشی ها و نا خوشیهابه اون احساس امنیت نمیده. کسی که هر وقت بخوای هست.از هیچ چیزی دریغ نمی کنه.

پ ن-برای همه با من بودنهای خالصانت  ، کم نذاشتنهات،زحمتهای وقت و بی وقتی که به تو دادم  و اوقات  خوشی که با تو داشتم با تمام وجود ازت قدر دانی می کنم. 3 ساله که من رسما با تنهایی خدا حافظی کردم.

*****


دزدیده چون جان می‌روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می‌روی بی من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سر گردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

+نوشته شده در جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٢٦ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()