بربادرفته

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هرکه با ما بود ازما میگریخت چند روزیست حالم دیدنیست

حال من از این وآن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفأل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم ......خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم .

  

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک توی لحظه هام می شینه
تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه

+نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت٩:٠٧ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()