بربادرفته

دعوت شدم به بازی.

تا جایی که یادم میاد بازیکن خوبی نبودم. بلکه بازیچه خوبی بودم.

 

خیلی آهنگ هست که بسته به فراخور ممکنه آدم دوست داشته باشه.

ولی اینروزها چند آهنگی هست که مخصوص این ایام منه(اسفند ماه) که عصبیم می کنه. حالمو بهم میزنه. یه روز دوستشون داشتم.ولی حالا بهم احساس انزجار می ده.

کوهو می ذارم رو دوشم داریوش.

کوهو می ذارم رو دوشم رخت هر جنگو می پوشم

                                                       موجو از دریا می گیرم شیره ی سنگو می دوشم

میارم ماهو تو خونه می گیرم بادو نشونه

                                                       همه ی خاک زمینو می شمرم دونه به دونه

            

                         اگه چشمات بگن آره هیچکدوم کاری نداره

دنیا رو کولم می گیرم روزی صد دفعه می میرم

                                                      می کنم ستاره ها رو جلوی چشات می گیرم

چشات حرمت زمینه یه قشنگ نازنینه

                                                      تو اگه می خوای نذارم هیچ کسی تورو ببینه

   دل دیوانه ویگن:

   

 با تو رفتم بی تو باز آمدم از سر کوی او دل دیوانه

پنهان کردم در خاکستر غم این همه آرزو دل دیوانه

 

جه بگویم با من ای دل چه ها کردی تو مرا با عشق او آشنا کردی

پس از ین زاری مکن هوس یاری مکن تو ای ناکام دل دیوانه

====

  وقتی دستام خالی باشه قمیشی:

 وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تمام بی پناهیم به تو تکیه داده بودم

هر بلایی که سرم امد همه زجری که کشیدم

همه رو به جون خریدم اما از تو نبریدم

اگه احساسمو کشتی اکه از یاد منو بردی

اگه رفتی بی تفاوت به غریبه جون سپردی

بدون این دل من شده جادو به طلسمت

یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت....


===================================

و مثل همیشه زمزمه می کنم عروسک ستار را:

 می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد
از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام
همه جا رو پر کنه
تا قیامت اسم ما
همه جا رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم
تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه ی باد
مثل یک بادبادکی
دل سپردن به عروسک
منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تمو شدم
نه یک دست رفیق دستام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم
با رسیدن به تو افسوس
به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود
لحظه ی شناختن تو
لحظه ی تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک
شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شد
روی دریا خونه ساخت

و بازیچه معین را:
به من آنکه بدی آموخت تو بودی، تو بودی، تو بودی

منو آتیش زد و خود سوخت تو بودی، تو بودی، تو بودی

آنکه با تیر به زهر آلوده ی عشق دل و دیده ام رو بهم دوخت تو بودی

آنکه با شعبده بازی به نیرنگ لب فریاد منو دوخت تو بودی

آخر این قصه ی مااز خود ما از ابتدا پیدا بود نیرنگ بود رویا بود

دشمن ما از خود ما هر لحظه بین ما بود از ما بود با ما بود

تو منو به بازی تلخی کشوندی که ندونسته به انتها رسوندی

من به خواب تو, تو جادوی شده ی خوار دشمن ما رو سر سفره نشوندی

انکه دل به قصه ها باخت تو بودی، تو بودی، تو بودی

خونمونو روی آب ساخت تو بودی ،تو بودی ،تو
بودی






iهمین فکر کنم بس باشه. گفتم که بازیکن خوبی نیستم.

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦ساعت۸:٠۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()