بربادرفته

امروز ساعت ۵ قرار دارم سینما عصر جدیدبعد چند ماه آشنایی اولین دیدار. از مدتها قبل دنبال بهانه بودم برای رفتنم.

 فهمیدم نزدیک  عیده .مامان پنجشنبه می خوام برم خرید سال نو.
خودم رو میرسونم ترمینال بلیط میگیرم و سوار اتوبوس میشم... .


امروزساعت ۵ نمی خوام توی این شهر بمونم. اولین باری هست که امروز می خوام وقتی ضربه های ساعت ۵ خورد توی این شهر نباشم.

باید برم. دور تر و دور تر.باید برم توجاده. برم و برم هر چه دور تر بهتر.


ساعت ۵ عصر سینما عصر جدید.دختر کی با پالتوی سورمه ای کفش کالج شال سورمه ای شلوار جین .عینک فریم فلزی سورمه ای و یک کوله پشتی. که موهایش را زیر روسری بافته است .زلال صاف.بکر.


ساعت ۵ عصر ....با ابروهای نازک موهای مش شده .مانتوی مشکی.کفش پاشنه دار...بدون عینک.سرشار از کینه و شک وخط خطی.


امروز  بوی گل بوی عطر داغی حس یک عشق. تجربه حس جدید.

امروز بوی نکبت و دروغ و خیانت و تباهی وتهوع.بوی لجن.حس حماقت.
 
ساعت ۵ بار ضربه می خورد و من با استرس منتظرم.


ساعت ۵ بار ضربه میخورد و من با سرعت بیشتر می رم که از این شهر دور تر شوم.


پنج شنبه ۱۶ اسفند تمام شد و با خندهای شاد. بی خبراز آینده: امروز را خاطره کردیم.


جمعه۱۶ اسفند سینما عصر جدید لابی هتل تهران. تنها آمده ام به این شهر  .۱۰ کیلو وزن کم کرده ام .در هراسم کم کم دنیا و سیاهیایش دستش را برایم رو کرده.اولین شوک و ضربه به من وارد شده. بهت دارم. هنوز نتوانسته ام باور کنم و کنار بیایم.


شنبه ۱۶ اسفند سینما عصر جدید هتل تهران باز هم تنها مقدمات را برای ورودو کار و زندگیم به این شهر را فراهم می کنم.بوی خیانت را حس می کنم ولی باور ندارم.روابط کمرنگ و در حد احوالپرسی.ولی احساس همچنان پابر جا.


یکشنبه ۱۶ اسفند سینما عصر جدیدلابی هتل تهران .تنها. یکسالی هست که زندگی مستقلم را در این شهر شروع کرده ام.حسهای متضاد روابط کمرنگ ولی همچنان وفاداری احمقانه.

دوشنبه یاسه شنبه ۱۶ اسفند سینما عصر جدید لابی هتل تهران. همچنان تنهایم در این شهر.یکسالی هست مزاحمهای یک زن شیطان انسان نما آزارم می دهد. می دانستم کیست ولی نمی خواستم بارو کنم.چند روز پیش بلاخره وارد زندگیم شد. و من هم مثل همیشه گول نیرنگ شیاطین را خوردم.آمد آن خنجر بیداد فرود.واقییتها باز هم عریان تر شد دردناک تر از همیشه. من بغض می کنم. داد میزنم. با خود حرف میزنم. تیک گرفته ام . فحش می دهم.معنی کینه را درک می کنم.عجب سگ جانی هستم.

چهار شنبه ۱۶ اسفند سینما عصر جدید لابی هتل تهران.خاطرات مرا نا خواسته از این مکانها عبور می دهد.چند وقت پیش مرور شدن قسمتی از زندگیم از زبان کس دیگر به من جنون وارد کرد و خود زنی کردم.کسی در زنگیم هست که ادعا می کند دوستم دارد.من هم به او خوکرده ام. حس می کنم دوستش دارم.اما در عشق شک دارم. او هم عشق را دوست ندارد. شاید هم به او عادت کرده ام. من خیلی تنها هستم.او از آدمها گریزان است.می خواهد همه ؛من؛ را از من بگیرد . مهربان است ولی اسیر میخواهد بی حتی عشقی.من وفادارم ومن له می شوم.

پنج شنبه ۱۶ اسفند.جاده شهر کودکیهایم.بسوی آغوش مادر. دلم میخواهد در آغوشش سیر اشک بریزم مثل بچگیهایم.پناه ببرم به او و بویش کنم و به او بگویم دخترکش خیلی تنهاست.

مادر به من از بدیهای دنیا نگفته بودی. مادر نگفتی دنیا اینقدر سیاست.نگفته بودی از نیرنگهای شیاطینش.همیشه برامون رنگی رنگی و پر خوبی می کشیدیش.تو می گفتی باید خوب بود . باید زلال بود.من فکر می کردم همه خوبن.

مادر ۶ سال است که دنیا آن روی سیاهش را هر روز گونه ای برایم رو می کند.

مادر راست می گفتی هیچ چیز صفا و عشق و صمیمیت نمیشود.من برایم قدرتم موقعیتم و استقلال مالیم ملاک بود همیشه و تو نصیحتم می کردی.که هیچکدوم مثل محبت و عشق و صداقت آرامش رو نمیاره.

بهترین شغل هم باشه. خونه و ماشین هم از خودت داشته باشی.

باز یه چیزی کم داری تا آروم باشی.

حالا من کم دارم.مادر من به تو پدر حسودیم می شود.

من کودکیم را میخواهم وقتی تو صبح برایمان شعر پاشو پاشو کوچولو رو می خواندی وپرده رو کنار می کشیدی تا نور بیاد. و من با یک لباس آستین پفی دامن چین دار یا ژیپون دار با جوراب توری و کفش تق تقی شاد می شدم. ومی دویدم تا صدای پاشنه هایم گوش عالم را کر کند می چرخیدم تا دامنم باز شود.و توموهایم راحصیری میبافتی.

 

هفتمین ۱۶ اسفند هم از صفحه تقویم افتاد.

و من در فکر آرامشی نسبی با کسی که ادعا می کند دوستم دارد.ولی عاشقم نیست. و من هنوز فرق دوست داشتن را با عشق بعد از اینهمه افاضاتم نمی دانم.

شک می کنم در باور دوستت دارمها.شاید می ترسم چون ... .

سعی می کنم باور کنم که دوستم داردو  چون راه دیگری ندارم  ومی خواهم زندگی کنم.

آه مادر آهی بکش برای دخترت شاید عرش خدا بلرزد.

من که برای کسی بد نخواستم به کسی بد نکردم. چراپس همیشه عروسک بازی بودم؟؟؟!!!

پدر شاید تو با کسی چنین کردی و دم نمی زنی که امروز اینگونه دل دخترت را تکه پاره کرده اند و هر کسی قسمتی از آن را به تاراج می برد.

باید فردا فکر کنم راهی بیابم تا شاید باز عاشق شوم. که من بی عشق می میرم.

و نقشه ای برای کینه کشی کسانی که من عروسک بازیشان بودم.

دوروز تعطیل است و من میتوان بخوبی فکر کنم.

 

 

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦ساعت٩:٢٤ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()