بربادرفته

پروردگارا
به من قدرت ده تا نیروی بخشایشگری را بار دیگر درونم جاری گردانم.
تا تحمل پذیرش خطاهای زندگانیم را داشته باشم.
قدرتی تا از بالا بر دیگران ننگرم مبادا دلی را بشکنم.چه خوب میدانم دلی که اینگونه شکست دیگر مرهم ندارد.
پروردگارا می خواهم زندگی کنم.کاسه زندگیم در جایی از دستم افتاد...کاسه شکست ...آب رفت.گویند آب رفته بر نمی گردد.گویندو من هم می دانم بر نمی گردد. بعضی چیزا هست که هیچ وقت درست نمیشود. با هیچ چیز.
پروردگارا تو با توبه می بخشی.ما چقدر حقیریم که نمی توانیم از خطاهای هم بگذریم.خطایی که می دانیم بخاطرش شرمنده ایم.اما باز نمی گذریم از خطا و تحقیر می کنیم پشت سر هم بروی هم می آوریم.بعضی با کلام بعضی با رفتار.
خداوندگارا بزرگی مخصوص توست که ما آنقدرکوچک و حقیریم که نمی گذریم .
پروردگاراو تو می دانی اشکهایی که با هر بهانه ای جاری میشود ریشه در چه دارد.که همانا تو پنهان کننده خطاهایی.
خداوندگارا می خواهم باز زلال باشم .... صاف... سبکبال...کمی هم بزگوار که ما از توییم و به تو باز می گردیم به تویی که بخشایشگری و بزرگوار.من امشب گذشتم از تمام حقم در مقابل کسانی که گاهی  دانسته و نادانسته بر من بدی یی روا داشتند. باشد که شاید روزی کسی جایی ازمن در گذرد.نه !...  این معامله نیست تنهاامیدواری کوچکیست.

+نوشته شده در جمعه ٢٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت۱٠:٥٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()