بربادرفته

همه چیز به خودی خود می گذرد چه تو بخواهی چه نخواهی.دنیا می گذرد آنگونه که خود بخواهد.تر مزش را می گیرم.می خواهم فرمان را بچرخانم.جهت را عوض کنم. تر مز نمی گیرد فرمان قفل شده.سوایچش هم افتاده زیر پای راننده .راننده در نقش هویج است.راهی نداری جز اینکه دربست تسلیم شوی و نظاره کنی زورت نمی رسد به هیچ چیز به هیچ کس.مسافرها میان  و میرن. مقصد هر کی مشخصه بلاخره یه جا به مقصدشون می رسن فقط یه مسیری باهات همسفر بودن.

 

 

ت .............خ ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.چ اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧ساعت٥:۳٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()