بربادرفته

اینم از شانس ت..ی منه.خوب دیگه. همین که یه کم فکر می کنی همه چی داره روبراه میشه. آروم می شه.یهویی خب اتفاق میفته.
خیلی قبلنا یکی از بچه ها توی وبلاگش(لحظه دیدار) نوشته بود:

اینجا
درست وقتی میخواهی بلند شوی
اتفاقها «می افتند»!
***
برای من که همیشه همین بوده. 
 
.......

دلم می خواد..............دلم می خواد بگم هر چی دلم می خواست.

...............
دلم برای مامانم خیلی تنگ شده .هر دفعه می گم ایندفعه که دیدمش میرم بغلش چند ساعت. اصلا شب می رم بغلش می خوابم مثل بچگیا ازش جدا نمی شم.حتی وقتی خواست بره سر کار و منو نبره گریه می کنم.مثل همون موقعها.
ولی باز نمی دونم چرا  بوسش می کنم و در آغوشش فقط چند دقیقه می مونم.

عجبیه تازگیا خیلی بچه ننه شدم.درست مثل بچگیا.
گاهی وقتا که شبا خواب می بینم و از خواب می پرم.مثل یه بچه ۵ ساله بغض می کنمو ومامانمو صدا می زنم.
هروقت غصه دار میشم و یا تنهایی گریه می کنم فقط کلمه مامان روی زیونمه.

آخه مامان تنها پناهه.

+نوشته شده در دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت٢:۳٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()