بربادرفته

ببین فر فر توباید کمکم کنی.

-فر فر:خوب باید چیکار کنم.

خوب چجوری بگم. این گوشای من خیلی کار دستم داده باید یه جوری قایمش کنیم تا اینقدر درازیش معلوم نشه.

- فر فر:  کو ؟ نه بابا معلوم نیست.چرا  اینجوری فکر می کنی؟

خوب آخه یه چیزایی رو حس می کنم روی دوشم. تازشم فکر کنم یه صد دوری  دور خودم پیچیدم.گره خوردم. 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت۸:٥۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()