بربادرفته

تو تنهایی...   تنهای تنها...

تنها و وانهاده

وقتی واقعا به عمقش فکر کنی یه دفعه پشتت می لرزه.واقعیت تلخیه.

خودتی... خودت و خودت

 و

 همه چی گردن خودته.

همین واقعیت  تنهایی بی امدادی باعث شده که آهن آبدیده شم.روی پای خودم بیستم.سالهاست که مستقل باشم و بیش از ۴ سال که کاملا مستقل.سخت بود.تنهایی. گاهی مریضی.و سختی های دیگه.بدون اینکه بذارم حتی خونوادم خبر دار بشن.زمان تعیین کردم تا به یکسری چیزا خودم برسم که تقریبا زودتر از موعد رسیدم.و پروسه دومو شروع کردم.من جنگیدم.برای استقلالم. برای زندگیم.

 سخت جنگیدم. من می جنگم.در مقابل هر چیزی که سد راهم باشد برای رسیدن به اهدافم در مقابل همه سختیها.

مقایسه می کنم از خیلی از همسن و سالهام و هم جنسام جلوترم.خیلی چیزا رو تجربه کردم که باعث شدمعنی زندگی رو بفهمم. در صورتی که هیچ نیازی به اینهمه تحمل سختی نبود تحمل تنهایی.تامین بودم. می تونستم زیر بال و پر خانواده باشم تا آخر عمر هم تامین باشم.از همه لحاظ.ولی خودم انتخاب کردم و راضیم.

شرایط سخته که آدم رو میسازه که شاملو خوب می گه:

تنها طوفان است که کودکان ناهمگون می زاید.

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت٧:٠۸ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()