بربادرفته

نوای عود طنین افکنده از حنجره نوازنده به نرمی بیرون می آید: 

بگذر زمن ای آشنا چون دیگر از تو من گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران باسرگذشتم

هر عشقی می میرد خاموشی...

وجماعتی  گیلاس به دست   هر کدام به آرامی زمزمه و همراهی می کنندوغرق در رویاهای فروریخته خوداند .

 .............

چرا هیچی تنهاییهامو پر نمی کنه؟چرا هیچی راضیم نمی کنه؟

تا کی این بغض می خواد خفم کنه؟

سالهاست دچار دیسفوریا (احساس عدم لذت) هستم.

چرا ماهااینجوری شدیم؟؟؟!!!

+نوشته شده در یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت٧:٢٩ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()