بربادرفته

زنبقها وقتی بگندند از  علفهای هرز بدترن.

 

گاهی زخمهای کهنه آنچنان  بی موقع سر باز می کنند که زندگی کنونیت را تحت الشعاع قرار میدهد.میخواهی خودت را بزنی به کوچه علی چپ و بی خیالی می بینی که حواست را هم از دست می دهی.یک لحظه بی خیال همه چیزمی شوی  بی تفاوت در خلاء مطلق.یک لحظه دیگر هجوم کابوسهای وحشتناک. مثل ارواح سرگردان. به راه می افتی . در چشمت هیچ فروغی نیست چونان مرده متحرک.هیچ کس راهم حتی نمی بینی.هیچی هم نمی شنوی.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧ساعت۱:٥۱ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()