بربادرفته

ما عادت می کنیم.همه موجودات زنده. حیوانات گیاهان و انسانها عادت می کنند. خود را وفق می دهند.حتی تغییر ژنتیک می دهند.

مابه  بودن هم و حتی نبودن هم عادت می کنیم.به رنج عادت می کنیم.

همین عادت است که در ماندگی آموخته شده را نیز به همراه میآورد.

گاهی ترس و عجز و ملال و نیازانسان را بسوی عادت سوق می دهد

زندگی را عادت می کنیم درد را عادت می کنیم.انتظار را عادت می کنیم.

در کنار هم بودن را عادت می کنیم و نامش راعشق یا دوست داشتن  می نامیم.

چه مکالمه واقع بینانه ایست وقتی می گویی:من هم به تو عادت کرده ام عزیزم.

زندگی سرشار است از عادتهای پی در پی برای دوام.

 

پ ن:دوست من ما عادت کرده ایم به این ملال و سر در گمی ها.برای تو

که می گویی چه باید بکنیم. و در انتظار گودو هستی.عادت کردیم به

انتظار شاید اتفاقی برای رستگاری بیفتد و نجات یابی. ولی شایدهم

هرگز چیز عظیمی برای رستگاری اتفاق نیفتد.

 

انسان تنهاست  و وانهاده.

 

واقعیت آن است که دیگر آنچه در پیش دارم امید روزی بهتر نیست بلکه بی تفاوتی ساده و با آرامشی است در برابر همه چیز از جمله خودم...

                                               "آلبر کامو"

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت٥:۳٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()