بربادرفته

اینجا رو به من پس دادن. برای من دوباره ثبت نام کردن. برای روزی اگه باز دلم گرفت.
روزی که اینجا رو با ۵ سال خاطرات و زندگیم حذف کردم.آرزویم بود قسمتهایی از مغزم را هم حذف می کردم.
می گویم مراهم شک الکتریکی بدهید تا قسمتهایی از زندگیم به فراموشی برود.تا دیگر بیمارم نخوانند. دیگر بر باد رفته ام نخوانند.
می گویند باید راهی بیمارستان روانی شوی باید تشنج کنی باید... .تا پزشک اجازه دهد.من شکلات می خورم تا سرگیجه ام خوب شود. تا دنیا بایستد و دیگر دور سرم نچرخد.اما مثل اینکه شکلاتها هم اینروزها خاصیت خود را از دست داده اند.
پریشب گوشیمو خاموش کردم ساعت ۸ شب راهی جاده امامزاده داوود شدم. تاریک بود. جاده پیچ در پیچ وخالی و سکوت و من سیگار دود می کردم و می رفتم.ترس نداشتم. ترس تنهایی ترس هیچ چیز.لب دره ایستادم.و تا دلم خواست داد زدم.
 که آی لیلا کجای این دنیا ایستاده ای؟
آنقدر که حنجره ام به مرز پارگی رسید.
نمی دونم چرا سر از اون جاده در آوردم. شاید طعم یه شراب وسط یه روز زمستونی منو ناخود اگاه به اون جاده کشوند.

آدمها آدمهای ادعا.
وقتی لیلا رفت.کی سراغشو گرفت؟
کی پرسید زندست یا مرده؟کی سراغشو گرفت که آی دختر چته؟کجایی؟
شماهایی که هم میلمو داشتید هم شماره تماس منو.
شماهایی که به این دنیای مجازیتون ارتباطاتون دوستیهاتون می نازید.
شماهایی که ادعای دوست داشتنتون می شه. و یکدفعه هر چی دلتون می خواد بار آدم می کنید.
من خستم. دلم میخواست چاه داشتم.داد میزدم . حرف میزدم. اینجا هم دیگه محرم نیست .
هر کی با زمزه عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد


هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود

ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦ساعت۱٢:٥٥ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()