بربادرفته

سخت بیدار میشوم.سخت می خوابم.سخت غذا می خورم.

خود را آداپته می کنم.چند سال این آداپتگیم خواهد طول بکشد نمی دانم.و در نهایت این منم که همیشه تسلیمم.

و این با ر هم تسلیم میشوم.

یعنی من واقعا اینقدر که شما می گو یید بد هستم؟

باز هم دستهاییم را به نشانه تسلیم بالا می برم. فقط نمی دانم چرا خود متوجه آن نیستم.

وقتی شکایت می کردم که تاریخ روی دور تکرار است فقط آدمهای آن عوض می شوندو وگرنه اتفاقها همان است.می پرسیدم که چرا؟؟؟!!!

نگاهی کرد و پوزخندی زد و گفت  لابد لیاقتت همینه. خلایق هر چی لایق.

صدام لرزید اشک توی چشمم حلقه زد.

گفتم یعنی واقعا من اینقدر بدم؟که لیاقتم... .

+نوشته شده در پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ساعت٩:٠٤ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()