بربادرفته

به این فکر  می کنم اگر جنسیتم چیز دیگر بود و زن نبودم باز

هم این اتفاقات موازی برایم رخ میداد؟

 

...............

اونا که توو زندگیشون، قصه های خوب شنیدن

توو قمار زندگانی، همه جور بازی رو دیدن

اونا که توو خلوت شب، شعرای حافظ و خوندن

همه راه و رفتن اما،  بر سر دو راهی موندن

 

بهشون بگید  که اینجا، یه نفر همیشه مسته

یه نفر همیشه  تنها، سر این کوچه نشسته

 

بهشون بگید که قصّش مثل شاهنامه درازه

کی بوده؟ کجا رسیده؟، چه جوری باید بساره؟

حالا قصه هاش مستا توی میخونه ها میگن

اما اون همیشه مست و توی اونجا را نمیدیدن

+نوشته شده در دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:٠٦ ‎ب.ظتوسط لیلا | نظرات ()