بربادرفته

گاهی فکرمی کنم  احساس خوشبختی کردن  نیاز به بهانه هایی که ما می آوردیم ندارد.

وقتی که از کنار پارک عبور می کنم و میبینم که بعضیها چقدر صمیمانه به بهانه عصرانه ای ساده مثل نون وپنیر و خیار کنار هم نشستن و دارن از در کنار هم بودن لذت می برن با هم شادن و میخندن.یا اینکه  یک بستنی دستشونه و دارن با هم توی پارک قدم میزنن.

فکر می کنم با هم بودنو از در کنار هم لذت بردن هیچ خرجی نداره. ولی ما چقدر زندگی رو سخت میکنیم.حتی برای یک دیدار و پیاده روی ساده.

بجای اینکه فکر کنیم وقتی میخوایم با عزیز ی باشیم. کدوم رستوران با کلاس و گرون یا کافی شاپ بریم.(من که هیچ وقت معنی کلاس برام جا نیفتاد و بدنبالش هم نبودم.به نظرم خیلی سطحی نگرانه وخالی از معناست)به این فکر کنیم که چجوری می شه بسادگی از وجود هم لذت برد و در کنار هم به آرامش رسید.


اصل با هم بودن ودیداره...فرعیات رو گاهی بر اصل ارجح می کنیم.


چشم رضا و مرحمت بر همه باز می کنی

چونکه به بخت ما رسد اینهمه ناز می کنی

ای که نیازموده‌ای صورت حال بیدلان

عشق حقیقت است اگر حمل مجاز می کنی

 

ای که نصیحتم کنی در پی او دگرمرو

در نظر سبکتکین عیب ایاز می‌کنی

پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم

قبله اهل دل منم سهو نماز می کنی

 

دی به امید گفتمش داعی دولت توام

گفت دعا به خود بکن ، گر به نیاز می کنی

گفتم اگر لبت گزم ، می خورم و شکر مزم

گفت خوری اگر پزم ، قصه دراز می کنی

سعدی خویش خوانیم ، پس به جفا برانیم

سفره اگر نمی نهی دربه چه باز می کنی

 

 

 

+نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ساعت۸:٥۳ ‎ق.ظتوسط لیلا | نظرات ()