_ _ _ __ _ _ _ __ _ دنیا همه هیج و کار دنیا همه هیچ_ _ _ __ _ _ _ __ _

                               _ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ __ _ _ _ _

حالا که دارم شمارش معکوس میکنم برای رسیدن به سی سالگی.حس می کنم از همیشه کمرنگ ترم.گنگم...بی حسم.اصلا همون حس که چی بشه ای که خیلی وقتها سراغ آدما میاد.و گذرا هم هست.

به خیلی چیزاییی که میخواستم وقتی سی سالم شد برای خودم داشته باشم رسیدم ولی جای یه چیزی این وسط خالیه.یه تیکه اصلی از پازل نیست. که نمی دونم اصلا چیه....فقط می دونم یه چی کمه.

ما   لعبتگانیم    و    فلک    لعبت    باز

از  روی   حقیقتی   نه   از  روی  مجاز

یک   چند   درین   بساط   بازی  کردیم

رفتیم   به   صندوق   عدم   یک یک باز

 

/ 6 نظر / 15 بازدید
حورا برهما

میدونی چی کمه همون که تو من مرده .... عشق لیلا عشق دیگه نیست عشق مرده

ارژنگ

سالم از سی رفت و غلطک سان دوم از سراشیبی کنون سوی عدم پیش رو می بینمش خاموش و تار بازوانش باز و جانش بی قرار.... آرزو می کنم هر چه زود تر تیکه گم شده پازل رو پیدا کنی که حد اقل دلمون خوش باشه یکی کاملش کرد..... این شعر هم یه هو اومد . منم سانسورش نکردم. به دل نگیر. مخاطبش منم. سه سال دیگه.

روح سر گردان

دوست دارم بدونم آیا وقتی 30 سالم میشه به چیزایی که خواستم رسیدم یا نه[لبخند]؟

مرضی

آره... می دونم ... کمه [لبخند]