فکر برگشتن به جایی که که برای داشتن یه موقعیت شغلی آدما همه چیو حتی رفاقت و انسانیت رو زیر پا میدارن روانیم کرده...جایی که مدیر کل ازپشت کوه اومدش با گرفتن یه بورس دولتی فکر می کنه دیگه می تونه به همه توهین کنه... باید همه چیو تحمل کنی  سرتو بندازی پایین خیلی چیزا رو قورت بدی پایین تا بتونی موقعیت شغلیتو داشته باشی.جایی که هنوز وارد زندگی مشترک نشدی حساب و کتاب و دغدغه های مالی و اقتصادیش دیونت می کنه..حساب کنی اینقدر پول باید داشته باشیم تا یه خونه کوچیک کرایه کنیم...اینقدر برای وسایل خونه...اینقدر برای خرج مهمونی عروسی...عکاس آرایشگر....کوفت...زهر مار....جهیزه...آخرشم از خیلی قسمتها صرف نظر کنی .

فکر اینکه با این سن و سال بدون ساپورت خونوادت نمی تونی هیچ غلطی بکنی.اونا هیچی نگن خود آدم خحالت می کشه هی دستش دراز باشه پو ل بخواد.

اعصابم خرابه خراب ،از همه بدتر حالم بهم میخوره از اون محیط کار آلوده و نکبت.

به نظرت عشق چقدر قدرت داره؟قویتره از اینهمه مشکلاتی که پیش رو داریم؟

حالا هی بیاید بنویسید جهان سوم جاییست...جهان سوم فیلان...جهان سوم بیسار.

چرا ما دوتا جون تحصیلکرده با اینهمه انرژی و توانایی باید اینهمه دغدغه آینده رو داشته باشیم. زندگی کنیم بدون هیچ امنیت اقتصادی و شغلی؟  نتونیم هیچ برنامه ریزی یی برای آیندمون داشته باشیم؟

خدایا ما کجا زندگی می کنیم؟ 

  
ما نه تن پروریم نه خنگ...

مشکل از کجاست؟

دیگه بیشتر از روزی ١٠ -١٢ ساعت میشه کار کرد و به جا یی رسید؟

یا باید دزدو رشوه بگیر باشی یا کاسه لیس و زیر آب زن یا بابای میلیاردر داشته باشی تا بتونی ... .

/ 2 نظر / 15 بازدید
سمانه

تو منی؟ یا تو محل کار من کار می کنی؟ اینجا هم همین طوره. تازه تهدید به اخراج هم میشم یه روز در میون. گاهی از اینکه مجبورم به اینهمه نکبت تن بدم از خودم بدم میاد.