فوبیا


-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-


نرو ، بالا تر نرو ، پله های این نرده بون سسته . هر لحظه ممکنه زیر پات سست بشه و بخوری زمین تا بیشتر نرفتی بالا بر گرد یا همون جا صبر کن تا کمتر آسیب ببینی . می خوای به چی برسی با این نرده بوم نمی رسی به ابرا تازش هم که برسی . بازم خیلی راه داری تا ستاره ها . همین جا روی زمین که باشی حداقل می دونی زنده می مونی و با مخ نمی خوری زمین . اگه به ستاره ها نمی رسی حداقل از اینجا می تونی نگاهشون کنی . ولی اگه با مخ ایندفعه هم بخوری زمین دیگه چیزی ازت نمی مونه .همه استخونات خورد می شه . مخت می ترکه . قلبت از دهنت پرت می شه بیرون معلوم نیست کی روش پا بذاره و لهش کنه؟؟؟؟

-خوب بذار بیفتم زمین بذار استخونام خورد بشه . بهتر از اینه که یه عمر در حسرت این باشم که دستم به ستاره ها برسه . می رم یا دستم به ستاره م می رسه یا با مخ می خورم زمین . همه چیز تموم می شه . همیشه ترسیدم . هیچ وقت ریسک نکردم . جز یکدفعه که اهلی شدم . ولی هیچ وقت پشیمون نیستم . باز هم می خوام ریسک کنم . قانون همه یا هیچ . می دونم می خورم زمین . شاید نابود شم ،شاید زنده بمونم ولی بازم سعی می کنم تا برسم به اوج به شاید یه روزی دستم برسه به ستارم . من بلاخره ستارمو پیدا می کنم . ستاره ای با یک گل . گلی که منو اهلی کرده باشه گلی که من اهلیش کرده باشم .گلی که برام با بقیه گلها فرق ذاشته باشه ..گلی که برای همیشه ستارمو خوشبو کنه . آبش بدم . مواظبش باشم . و دوستش داشته باشم . . گلی که فقط مال من باشه . من گلمو پیدا می کنم.روی ستارم . مهم نیست چند دفعه بخورم زمین شاید بمیرم . ولی تا وقتی می تونم ادامه می دم . .دنبال نور می رم . شاید اون نقطه نورانی چشم گرگ بیابون باشه . ولی شاید . اگه نبود من به نور رسیدم . ولی اگه چشم گرگ بیابون بود . منو می دره وتیکه تیکم می کنه و همه چی تموم می شه .این خیلی بهتره از ترسیدن و همیشه حسرت خوردن .

تازه مگه گرگها رو نمی شه اهلی کرد . توی چشم گرگ هم نوره . نور نوره چه فرقی می کنه . می شه گرگ رو هم دوست داشت شاید چون تا حالا کسی گرگ رو دوست نداشته اون هم همرو به چشم طعمه می بینه شاید اون هم در حسرت محبت باشه . ولی چون ندیده انتقام می گیره . یه گرگ رو هم می شه دوست داشت . ولی سختره گرگ دیر تر محبت باورش می شه . چون تا حالا ندیده براش درکش سخته . ولی می شه .

همیشه که نباید گلها رو که توی یک ستاره نورانی هستن دوست داشت می شه یک گرگ که توی چشماش نور داره رو هم دوست داشت.

 16 شهریور، 1382

/ 2 نظر / 10 بازدید
الف.میم

اوه. این بندِ آخرش چه قدر معرکه بود.

ییلاق ذهن

منم بودم ریسک میکردم و از نردبونه میرفتم بالا حسرت خوردن و زنده بودن فایده نداره