می گزی لب به سکوت

دیروز چند شنبه  بود نمیدانم.دیروز که خود را باز در آینه دیدم.

دیگر چه فرقی میکند...وقتی  باز هم دیر است.انگار شده است پیشانی نوشت من.  که  آدمها چقدر دیر

نبودنم را حس می کنند.حتی بودنم را.

/ 2 نظر / 3 بازدید
الف.میم

بریز دور این افکار مزخرف منفی رو...

كوچه مهتاب

سلام... مي دونم! دير شد... يعني دير اومدم اينجا... دير اومدم پيش بر باد رفته... [خجالت] معذرت! كوچه مهتاب رو يادته؟ [شوخی] داشتم توي كوچه پس كوچه هاي قديمي مي گشتم كه رسيدم به اينجا... ... همیشه چقدر زود دیر می شود... همیشه چقدر زود فرصتها را از دست می دهیم... همیشه چقدر زود خوشی ها تمام می شوند... همیشه چقدر زود همدیگر را از یاد می بریم... همیشه چقدر دیر می آیی و زود می روی با کوچکترین بهانه ای، فقط چون دلت می خواهد... چون تقدير اينطور رقم زده...